![]() |
![]() |
|
| Azerbaycan Milli Herekatı |
|
جناب آقای حکیـم ابوالقـاسم فـردوسی، موضوع سخنرانی های مجالس هشتادویک ساله تمام فاشیست های به اصطلاح «پـارس پرسـت» شده است و به دیدگاه یک دوست مآب «اگر او نبود چه برسر ما می آمد؟» (منظور چه برسر پان پارسیسم می آمد؟). افکار شاعرانه این حکیم (به اصطلاح) سخن سرا که یه زر و زور و تزویر بر دهان بعضی محافل بین المللی چپانده اند و نان از آن سفره تناول می نمایند، آن گونه تخیلی – جعلی و نژادپرستانه است که دود از کله هر خواننده خوش ذوقی برمی خیزاند. وی، یعنی آن عالیجناب، چنان تخم تفکرات شوونیستی را کاشته است که هنوز هم بیماری آن، همچون ویروس بر هرکس و ناکسی سرایت می کند. اگر به دقت براشعار افسانه ای و حماسی جاودانه ی «خان طوس» نظر بیفکنیم و دروغنامه! ببخشید، شاهنامه اش را نبش قبر کنیم خیالات نژادپرستانه و مریض احوال نامبرده برملا می شود. جناب ابوالقاسم گوئیا آن زمان عقده ای و روانی تشریف داشتند و هرچه از استعداد بی نظیرش فوران می کرده نثار ما تورک ها و بانوان (زنان) نموده است، حالا از این دو موضوع چه کشیده است ... بماند. من چند مثالی درباره افکار ضدتورکی پدرمقدس آریایی در این نوشته می آورم و سپس به حمله بیمارگونه «فردوسی» نسبت به زنان خواهم پرداخت. انوشیروانِ مثلا «عادل» از ترس تورکها پسر خود هرمز را که از طرف مادر «تؤرک» بوده است جانشین خود می سازد. این واقعه حماسه سرای مشهور را دچار دل پیچه نموده است و در نتیجه چنین هذیان هایی از دهان مبارک اش خارج می شود: بپرسید هرمز زمهران ستاد که از روزگاران چه داری بیاد چنین داد پاسخ بدو مرد پیر که ای شاه، گوینده و یادگیر بدانگه کجا مادرت را ز چین فرستاد خاقان به ایران زمین بدو گفت بهرام: ای ترک زاد به خون ریختن تانباشی توشاد تو خاقان نژادی، نه از کیقباد که کسری ترا تاج برسر نهاد سخن بس کن از هرمز ترک زاد که اندر زمانه مباد این نژاد و در ادامه چنان عصبانی می شود و کف بر دهان می آورد که : که این ترک زاده سزاوار نیست کس او را به شاهی خریدار نیست که خاقان نژاد است و بدگوهر است به بالا و دیدار چون مادر است من چند سال پیش دانش آموزی داشتم که بسیار ضعیف بود و به هیچ وجه اعتمادبه نفس نداشت و وقتی با کسی دوستی و صحبت می کرد اضطراب سرتا پایش را فراگرفته و گونه هایش سرخ می شد. سایر بچه ها از وضعیت او سوء استفاده کرده و تغذیه ای را که به مدرسه می آورد از دستش ربوده و خودشان نوش جان می کردند و این دانش آموز ضعیف اغلب کتک می خورد و گوشه نشینی نموده و کز می کرد، اما وقتی که شبها می خوابید تبدیل به ابرمردی می گشت وبا یک ضربه دهها نفر از بچه ها را تکه تکه می نمود یعنی در خواب انتقام می گرفت آنهم چه قصاصی ... حالا آقای فردوسی در خواب و رویا و در مداحی ضایعانه اش برای از بین بردن تورکها رستم را می تراشد و از وی چنان ابرقدرتی می سازد که وقتی راه می رفت زمین دچار زلزله 7 ریشتری می شد و آن زمان که شمشیر از غلاف بیرون می آورد کله صدها نفر از تورکهای توران زمین از بدن جدا می گشت، البته خود عالیجناب اقرار می دارد که: رستم یلی بود در سیستان منش کردمش رستم پهلوان و در ادامه، این رویاهای شبانه فردوسی به کابوسی مهلک تبدیل می شود و بیماری قبلش را فرا گرفته، مجبور می گردد هرچه از مغزش تراوش می شود برزبان براند: ابا سرخ ترکی، بدی گربه چشم تو گفتی دل آزرده دارد به خشم که آن ترک، بد ریشه و ریمن است که هم بدنژاد است و هم بد تن است از آن پس بپرسید از آن ترک زشت که ای دوزخی روی دور از بهشت چه مردی و نام و نشان تو چیست؟ که زاینده را بر تو باید گریست بود ترک «بدطینت» و «دیوزاد» که نام پدرشان ندارند یاد خوب، ماجرا دارد به آن جاهای بسیار جالب می رسد، تورک ها «دیوزاد» شدند و بدطینت، اینجا دیگر فردوسی دارد سکته می کند و می خواهد جان در بدن هیچ ترکی نماند و خونشان ریخته شود: تن ترک بدذات بی جان کنم زخونش دل سنگ مرجان کنم البته گاهی اوقات به ضد و نقیض گویی مبتلا می شود اما در مصراع دوم سروده اش باز خیس می کند: که ترکان بدیدن پری چهره اند به جنگ اندرون پاک بی بهره اند ما درتبریز خودمان فردی داریم «حکیمی» نام، که چنان محو شاهنامه هست و مست فردوسی، که باید از نزدیک از خزعبلات وی آگاه شوی، البته اگر تحمل آنرا داشته باشی. نامبرده از استخوان بندی پارس ها صحبت می کند و از ترکیب صورت و چشم و ابروی آدمی می فهمد که آن فرد آریایی است یا نه؟! و ادعا دارد که اصلا در دنیا تورکی وجود ندارد. این مریض تبدار چنان در خیالات واهی و فاشیستی خود غوطه ور شده است که رحمت بر آن «هیتلر» پاک زاد ؛ و اگر خجالت نکشد بجای پیامبر فردوسی را می نشاند و به جای کتاب آسمانی «شاهنامه» را جلوس می دهد (پناه بر خدا). بالاخره کسانی باید مبتلا به شوونیزم باشندکه متاسفانه علاجی ندارد و پادزهری هنوز برای اینگونه بیماران تصور نشده است. اما در ادامه این نوشته از عقده ی روانی فردوسی نسبت به زنان پرده گشایی میکنم (همانطور که پیش از ما استادان اهل قلم از افاضات محترم فردوسی بزرگ رازگشایی نموده اند). پیشاپیش از بانوان عزیز و مادران گرامی این خطه خواهشمندم عذرخواهی بنده را بپذیرند. جناب خان طوس عقیده دارندکه پیش زنان هرگز نباید هیچ سخنی گفت: که پیش زنان راز هرگز مگوی چوگویی سخن بازیابی به کوی و در طرف دیگر عقیده دارد که هرکس دختری به دنیا آورد بدبخت شده است: کرا از پس پرده دختر بود اگر تاج دارد بداختر بود کرا دختر آید به جای پسر به از گور داماد ناید به بر یـکـی دختـری بـود پـوران بنـام چو زن شاه شد کارها گشت خام بددهنی های آقای ابوالقاسم چنان فوران می کند که بانوان را با اژدها مقایسه نموده و جهانی را آرزو میکند که هیچ زنی نباشد، احتمالا عالیجناب فراموش نموده اند که خودشان چگونه به دنیا آمده اند: زن و اژدها هردو در خاک به جهان پاک از این هردو ناپاک به و در جای دیگر چنین می گوید: زنان را ستایی سگان را ستای که یک سگ به از صد زن پارسای و یک نکته شگفت انگیز در این سروده ها جلب نظر می کند و آن اینکه پدرمقدس آریایی در آن زمان به پدیده ی دخترکشی اعتراف می کند: چو زن زاد دختر دهیدش به گرگ که نامش ضعیف است و ننگش بزرگ مرا گفت چون دختر آمد پدید ببایست اش اندر زمان سر برید پس بدین ترتیب زنده به گور کردن دختران مختص زمان جاهلیت عرب نبوده است زیرا قبل از آنان آریایی ها به این افتخار نایل شده بودند. و در دیگر موضوعات نسبت به بانوانچنین می گوید: به کاری مکن نیز فرمان زن که هرگز نبینی زنی رای زن کسی کو بود مهتر انجمن کفن بهتر او را ز فرمان زن ز بوی زنان موی گردد سپید سپیدی کند از جهان ناامید چو چوگان کند گوژ بالای راست زکار زنان چندگونه بلاست سیـاوش ز گـفتـار زن شـد تبـاه خجسته زنی کو ز مادر نزاد بدین ترتیب نگرش ارجمند نابغه آن عصر (که کلاهی بود بر سر غزنویان) بدین صورت اثبات می گردد که عقیده نامبرده نسبت به مادر خود نیز حتما چنین بوده است. محتملا مادر این چنین شخصیتی در خفت و خواری زندگی را بدرود گفته است زیرا ننگ بدنیا آوردن این گونه فرزندی را بدوش می کشیده است که تنها و تنها نژادپرستی را، چهره چرکین شوونیزم را، فاشیسم را، ضد تورک صفتی را و ضدزن بودن را میراث نهاده است. من مطمئن هستم که اگر جستجو و تفحص در بحر کتاب دروغنامه (باز هم .... شاهنامه) به شکل عمیق و علمی تری صورت پذیرد پرده از خیلی مسایل کنار می رود و واقعیت تلخ و عریان آن دروغ پرداز به اصطلاح حماسه ها آشکار می گردد که نتیجه مثبت آن این خواهد بود که شاید ..... شاید بیماری بعضی از بداحوالان معاصر (غرق در گرداب پان آریاییسم و پان فارسیسم) که نزدیک به هزار سال قدمت دارد درمان شود ... شاید! نوشته خود را با شعری پر معنا از شاعر بزرگ تورک آذربایجانی «سهند» به پایان می رسانم: قورتولوش ایسترم محکوم ائلیمه بو نه شیلتاقلیقدیر ، نه طاماه کارلیق دیلیزه دئمیرم ، دیلیمه دئمه بو سؤزون هاراسی سوچدور ، گوًناهدیر ؟ *** یازیق دوشمان منی فیرلاتماق اؤچون مازالاق تک دؤره سینه فیرلانیر هم اؤزون ، هم منی آلداتماق اؤچون گاه «ده ده می» گاهدا «ده ده سین» دانیر *** من دئمیرم اوستون نژاددانام من دئمیرم ائل لریم ائللردن باشدی منیم مسلکیمده منیم یولومدا میللت لر هامیسی دوستدور قارداشدی *** آنجاق بیر سؤزوم وار منده اینسانام دیلیم وار، خالقیم وار، یوردوم یووام وار یئردن چیخمامیشام گؤبه لک کیمی آدامام حاققیم وار، ائلیم اوبام وار تبریز – 24/10/1386 هدایت ذاکر (آرازلی) Email : Hedayat_arazli@yahoo.com |
|
بای بک: سالها بود که شوونيستهاي تازه ساخته شده به تاريخ مشکوک ۲۵۰۰ ساله خود ميباليدند و آنرا نشانه اي از تمدن ميپنداشتند! پس از ارائه ادله کافي در خصوص افسانه بودن اين تاريخ٫ شوونيستهاي نادان در اقدامي عجيب! ساعت خود را عقب کشيده و تاريخي ۷۰۰۰ ساله براي خود ساختند! تاريخي که فارسها آنرا متعلق به خود ميدانند وجود خارجي ندارد٫ نوشته اي موجود نيست٫ ملزمه اي و تکه ظرفي به دست نيامده است٫ در هيچ منطقه اي داراي آثار و سازه هاي بشري نيست٫ و مهمتر از همه اينکه هيچ تاريخ نگاري (حتي افسانه پردازهاي هخامنشي) به آن اشاره اي نکرده است! در مقابل٫ مناطق و تمدنهايي که به ۷۰۰۰ سال قبل باز ميگردند وجود خارجي دارند٫ آثار باستاني٫ نوشته ها و نيز مدارک مستدل غيرقابل انکار در دست است. و اين نشانگر اين است که فارسهاي تازه به دوران رسيده در خيال خود خواهان تصاحب اين تمدنها هستند! چرا؟ خبر جديدي از وزير امور خارجي به اصطلاح ايران در خبرگزاري مهر منتشر شده است که در آن آشکارا از تاريخ ۷۰۰۰ ساله فارسها و زبان فارس و نيز اهميت اين دو در جهان سخن گفته است! وي که در تاتارستان سخن ميگفته است ابراز داشته ايرانيها (بخوانيد فارسها) خدا پرست بوده اند و هيچوقت آغازگر جنگ نبوده اند! جناب وزير حتما فراموش کرده اند که خداپرستان گوناگوني در تاريخ موجود بوده و هستند. خدا پرستاني که به سنگ و گاو و آلت انسان احترام ميگذارند و خدا پرستاني که به خداي يگانه خود اعتقاد دارند! به همين دليلي بايد مشخص شود انسانهايي که با مادر و خواهر و دختر خود همخوابه ميشده اند در چه گروهي از خداپرستان جاي ميگيرند؟ البته ناميدن ملتهاي تحت ستم در جغرافياي ايران تحت يک نام کلي و ايجاد يک ملت من در آوردي نيز هنرمندي جديدي از دلقکهاي تاريخي است. بدبختانه برخي از مزدوران يا خودفروختگان غير فارس نيز به آن صحه گذاشته و خود را ايراني و وابسته به ملت ايران ميدانند! منوچهر متکي از اقيانوس بودن و شگرف بودن زبان فارسي سخن گفته و به دانشجويان زبان فارسي گفته است که ارتباط يعني فارسي و بس! ولي همين جناب مشخص نفرموده اند کدام فارس٫ اين زبان به اصطلاح فارسي را ايجاد کرده و آنرا گسترش داده است؟ آنچه تاريخ نشان داده اين است که اين غير فارسها بوده اند که زبان فارسي امروزي را ابداع و تکميل کرده اند. هر کدام از ادبا و شعرا را که بخواهيم بررسي کنيم به ريشه غير فارس وي ميرسيم! زبان فارسي يک زبان اسپرانتو بين اعراب و تورکها بوده است و ربطي به قوم فارس ندارد! متن خبر جالب مهر را در زير ميخوانيم: زبان فارسی منتقل کننده پیام دوستی و عدالت برای همه انسانهاست. وزیر خارجه ايران با اشاره به تاریخ کهن ایران ، زبان فارسی را منتقل کننده پیام محبت، دوستی و عدالت برای همه انسانها دانست و گفت: ملت ایران صلح دوست و عدالت طلب است و هیچگاه آغاز گر جنگی علیه کشور دیگر نبوده است. منوچهر متکی وزیر خارجه ايران ظهر امروز جمعه در سفر به تاتارستان از دانشگاه تربیت معلم غازان بازدید و با دانشجویانی که در رشته زبان فارسی مشغول به تحصیل هستند، دیدار و گفتگو کرد. وی در این دیدار به تاریخ 7 هزار ساله ایران اشاره کرد وگفت: مردم ایران در طول تاریخ خدا پرست بوده و ایران هیچ زمان آغاز گر جنگ علیه کشورهای دیگر نبوده است. متکی ملت ایران را ملتی صلح دوست و عدالت طلب خواند که همواره سعی کردند با همسایگان و کشورهای منطقه دوستی و صمیمت داشته باشند. وزیرخارجه ادامه داد: زمانی که اسلام به ایران آمده مردم ایران اسلام را به عنوان پیام روشن صلح، دوستی و عدالت پذیرفتند ولی سرمایه های فرهنگی و هنری خود را در کنار اسلام نگه داشته و زبان فارسی را حفظ کردند. متکی اشعار فارسی را اقیانوسی از پیام دوستی ، صمیمت و صلح بین ملت های جهان بر شمرد و اضافه کرد: امروز در آمریکای لاتین تا ژاپن و اروپا تا آفریقا و همچنین آسیا ، زبان فارسی منتقل کننده پیام محبت، دوستی و عدالت برای همه انسانها است . به گفته وزیر خارجه کشورمان علاقه مندی به زبان فارسی در سراسر جهان به دلیل پیامی است که توسط این زبان به جامعه بشری منتقل می شود. وزیر خارجه همچنین یک دوره فرهنگ فارسی به روسی را به این دانشگاه اهدا کرد که قرار شد در آینده نزدیک برای دانشگاه مزبور ارسال شود. در پایان نیز منوچهر متکی دفتر یاد بود این دانشگاه را امضا کرد. |
|
اشاره : یکی از بزرگترین علل مرگ و بدبختی در جهان عصرما, پدیده ای بنام نژاد پرستی یا راسیالیزم بوده که با آنکه مردم به عواقب شوم آن آگاهند هنوز از میان نرفته و یکی از مسایل حیاتی زمان ما را تشکیل می دهد. در این نوشته این پدیده را از اواخر قرن نوزده بررسی کرده و همچنین به ناسیونالیسم افراطی پارسی آریایی که هدیه غربیان به رضاخان بود می پردازیم… ناسیونالیسم و نژاد گرایی: با آغاز موج فتوحات استعماری اروپاییان در قرن 19 میلادی مسئله نژاد گرایی وسیله ای برای توجیه تسلط و استثمار بود. در واقعه قصد اصلی نژاد گرایان تلقین و اثبات این مسئله بود و است که “نژادهای بشری دارای استعدادها و توانایی های ذهنی و اجتماعی گوناگون و نابرابری هستند. برخی از نژادها از نظر زیستی ضعیف تر از سایر نژادها می باشند و توانایی تشکیل و حفظ جوامع متمدن و متجدد را در سطح عالی ندارند, و تنها نژادهای برترند که توانایی و لیاقت حکومت کردن را در جهت خیر و صلاح عمومی و پیشبرد تمدن را دارند. نژادهای ضعیف تر از انجام این کار عاجزند.” غربی ها با لباس علمی پوشاندن به این نظریه واهی این امکان را برای استعمارگران فراهم کردند تا اقدامات وحشیانه خود در قتل و غارت مردم مستعمرات را توجیه نمایند. هدف از این کار استعمار فرهنگی, اولا” : متزلزل کردن هویت ملت های مستعمرات بود تا بتوانند براساس سلب هویت, غارت و چپاول و سایر برنامه های استعماری خود را آسانتر انجام دهند. استعمارگران با استفاده از دیالوگ سوردل, که می گوید « بچه زمانی که از سوی مادرش رانده و تحقیر می شود, برای فرار از وضعیت موجود به خود مادر پناه می برد». به تحریف و تحقیر و نابود کردن فرهنگ, زبان, آداب و رسوم و تاریخ, در یک کلام موجودیت مردمان مستعمرات را ضمن تلاش برای بی ریشه و بی هویت کردن(خالی شدن از فرهنگ خود) آنها که منجر به از خود بیگانگی و یا الینه شدن می گردید می پرداختند.آنها فرهنگ و ارزش های منحط خود را بر مردم مستعمرات تحمیل می کردند و می کنند تا تسلط به آنان آسان گردد. نظریه ” نژاد موهوم آریایی” نیز اقدامی در این راستا می باشد. ریشه های نظریه واهی و افسانه ای نژاد آریایی: نژاد آریایی, نژادی صرفا” افسانه ای است که بیشتر برای توجیه یک تسلط یا استثمار به کار رفته است. تمام این کوشش دلخراش در ابتدا یک تلاش هویت سازانه از سوی دانشگاه های اروپا بود.آنها تلاش می کردند تا دیرینه خود را به مرکزی غنی تر و متمدن تر وصل کنند, از آنجاکه مشرق زمین به واقع هم ” گهواره تمدن” و هم مهد اخلاق و سازش و فرهنگ بوده است, تئوری پردازان نژادی درغرب به منظور تدارک پیشینه درخشان برای خویش ناگزیر چشم به شرق به ویژه سرزمین وسیع و غنی (هندوستان) دوختند. نخستین بار زبان شناسی به نام ” سر ویلیام جونز انگلیسی” به سال 1786, زبان های سانسکریت, لاتین و یونانی را از یک ریشه دانست, اما آن ریشه را مفقود شده نامید, و عنوان آریایی را به این زبانها داد. بنابراین تحقیقات بعدی زبانشناسان از قبیل فردریک شلگل, تامس یانگ, راسموس راسک, یوهان دولونگ, ماکس مولر و…با توجه به اینکه تئوری های نژاد پرستانه رایج زمانشان بود کوشیدند تا نشان دهند که میان زبانهای آسیایی و بیشتر زبانهایی که در اروپا به آن تکلم می شود تشابه لغوی موجود است و برای نامگذاری این گروه زبانی, به آنها عنوان خانواده زبانهای” آریایی یا هند و اروپایی یا هند و ژرمنی ” دادند. تاسیتیوس در کتاب خود بنام De Germania که در اواخر قرن اول نوشته, صفات مشترکی برای قبایل ژرمن قایل شده که دو هزار سال بعد نژاد پرستان به آنها اشاره کرده اند. مولر زبانشناس ژرمن معتقد بود که نژاد آریا با مردمی که به یکی از شاخه های زبان آریا(هند و اروپایی) سخن می گفتند قرابت دارد. ولی این عقیده در تحقیقات بعدی مولر بی اعتبار شد و خود مولر در این بی اعتباری سهم عمده یی داشت.در سال ماکس مولر1888 در پی تحقیقات جدید زبان شناسی و نژاد شناسی پرتو تازه ای به این تلاش تاباند و اعلام کرد که آریایی چیزی نیست جز اصطلاحی زبان شناسی و اساسا” نمی توان سخن گویان اصلی به زبان آریایی را شناخت و یا خاستگاه اصلی آریاییان را شناخت.از آن زمان تا دو دهه پیش که سرانجام بی حاصلی و نازائی این تلاش بر متعصب ترین پیروان آن نیز آشکار شد زبانشناسان و مردم شناسانی که مامور صورت بندی این قضیه بوده اند, دمی از پژوهش درباره زبان و نژاد هند و اروپایی و اثبات یا رد نظریه خاستگاه یکسان هندیان و اروپائیان نیاسودند, و خواستند در این مباحث شرکت جویند. شعله های نژادپرستی در قالب ظاهرا” علمی در اروپا و دانشگاهها رواج یافت. تئوری های نژاد پرستان از اواسط قرن نوزده که تعدادشان رو به ازدیاد میرفت, تدوین شده است. یکی دیگر از پیروان سر سخت این مکتب ” کنت دو گوبینو” فرانسوی بود که کتابش تحت عنوان ” مقالاتی در بیان اختلافات نژادها” در سال 1853 انتشار یافت. گوبینو بشریت را در سه نژاد قرار میداد. 1) سفید یا آریا 2) زرد 3) سیاه به اعتبار وی این نژادها نه تنها فطرتا” با هم اختلاف دارند بلکه ذاتا” نامتساوی هستند. نژاد آریاها از زردها بالاتر است و سیاه از هردو اینها پایین تر است و چون تمدن را از اختلاط نژادهای مختلف می دانست بدبینانه به این نتیجه رسید که فرهنگ بشری پس از مدت های دراز رو به سقوط و اضمحلال می رود, کوشش برای حفظ یک نژاد خالص کاری بیهوده است و باید سعی کرد تعدادی از آریاها را خالص و خون آنها را پاک نگه داشت. در سالهای بعد از انتشار این مقالات توجه عده زیادی به این جلب شد و در واقع اساس عقاید نژاد پرستان را تشکیل داد.در سال 1859 چارلز داروین, زیست شناس انگلیسی کتاب خود را تحت عنوان ” بنیاد انواع و انتخاب طبیعی و ابقای نژادهای برتر در تنازع بقا” منتشر کرد که به همین اندازه اهمیت داشت برای نژاد پرستان که بنیاد انواع را همچون کتابی مقدس گرامی می داشتند و از نظریه باقی ماندن بهترین ها برای اثبات برتری نژاد سفید و تحقیر نژادهای رنگین استفاده می کردند برای آنکه حقانیت و اعتبار فرضیات نژاد پرستی را ثابت کنند از مدارک علمی استفاده می کردند و تئوری های مختلفی را برای نشان دادن تفاوت های بی پایه نژادها عنوان می داشتند.محققانی چون ” واگر دلاپوژ” و ” آمون” فرانسوی تلاش کردند تا از علم آمار برای اندازه گیری جمجمه های انسانها مدد بگیرند, و شکل جمجمه را معیار قرار دادند. انسان را به سه دسته دراز ( دولیکو سفال), میانه سر( مزو سفال), کوتاه سر ( براکیو سفال) تقسیم کردند. و هر گروه را واجد صفاتی خاص می دانستند, دولیکو سفال ها را آریا و براکیو سفال ها را پست ترین نژادها می دانستند. تعدادی از انسان شناس های برجسته, سالهای متمادی زحمات فراوان متحمل شده و جمجمه های گورستان های مختلف را اندازه گیری کردند. معدودی از آنها متوجه بودند که کار بیهوده یی می کنند ولی این قضیه روشن نبود تا هنگامیکه ” فرانتس یواس آمریکائی” نشان داد که اندازه جمجمه فرزندان مهاجرین آمریکایی با اندازه جمجمه پدران آنها تفاوت دارد و ضمنا” نشان داده شد که در تمام نژادها سه نوع جمجمه فوق الذکر مشاهده میشود, بعبارت بهتر چنین طبقه بندی بی ارزش بود به این ترتیب تمام معیارهای بدنی که برای دسته بندی نژادها اتخاذ می شد نظیر رنگ, پوست, خصوصیات جمجمه, شکل موها و قد گمراه کننده بودند. ” ادواردو گوبینو” در کتاب خود بنام ” تحقیق درباره نابرابری های نژادی بشر” این موضوع را عمیقا” تشریع کرده و مسئله برتری نژاد آریایی را به طرز زمان سوفسطایی پیش کشیده است. دلایل ” ادواردو گوبینو” راجع به برتری نژاد آریایی حول مساله خدمات نسبی آنان به فرهنگ و تمدن بشر دور می زند. او با توسل به افسانه نژاد آریایی و برتری این نژاد خیالی, نابرابری اجتماعی میان طبقه اشراف با سایر طبقات جامعه را در درون هر یک از ملتها, بویژه فرانسه توجیه می نماید و در کتاب خود می نویسد:”میان اشراف و مردم عادی اختلاف نژادی وجود دارد. اشراف اروپایی همه از نژاد آریایی یعنی نژادی که برحسب طبیعت برتر, مسلط و تمدن ساز است منشعب می شوند بنابراین حق حکمرانی و استفاده از امتیازات (نامشروع) را دارند, ازاین ایده ها می توان سر نخ علت ابداع افسانه آریا را کشف کرد. ” هوستون استوارت چمبرلن(1855-1927) یکی دیگر از پایه گزاران تفکر آریایی در کتاب خود تحت عنوان ” پایه های قرن بیستم” در سال 1899 با استفاده از افسانه آریایی, به مدح آلمانی ها پرداخت و بر خلاف ” گوبینو” که آریایی ها را معادل طبق اشراف می دانست!, او آنها را با ملت آلمان یکی گرفت و کوشید نشان دهد که همه نوابغ بشری از آلمان بوده اند. حال به مباحث فراوانی که بر سر اصل نژاد آریا وجود دارد توجه کنید: انسان شناس ها خود نظر مشخصی درباره این موضوع ندارند. بعد از سالها فرضیه هایی نیز راجع به سرزمین ابتدایی آریاییان ارایه شد که هرکس به دفاع از یکی برخاست که سرزمین آریایی را ناحیه های بالتیک, آلمان, روسیه, هند, ایران, دریای سیاه, میان دانوب و خزر, همینطور بین خزر و اورال, وحتی آفریقایی شمالی و…می دانستند. و تازه عده یی نیز هیچگونه نظر خاصی نداشتند. علاوه بر آن هیچ معلوم نبود کدام دانشمند موثق تر است و اصطلاحاتی که هر کدام بکار می برد خاص خودش بود. این تناقضات کافی است که پوچی نظریه را بنمایاند. بطور خلاصه باید گفت که چون صفات نژاد آریا را نمی شد بر معیارهای منطقی تفسیر نمود, این تقسیم بندی هرگز صورت جدی نگرفت و حتی دانشمندانی که می کوشیدند در این مباحث شرکت جویند و به خیال خود راه حلی بیابند, جز بوجود آوردن مشتی نظرات بیهوده و یاوه, طرفی نبستند. در حقیقت هم مهم نبود که درست می گفتند یا خیر, افسانه معمولا” مهم تر از واقعیت است و تئوریسین های نژادپرستی در واقع افسانه پردازانی بودند که برای مستمعین خود قصه می گفتند. علم کاذب آنان بخوبی تمایلات نهفته شخصیت انسانی را آشکار می سازد. به این ترتیب بود که نژاد پرستی یکی از اجزا ناسیونالیزم و امپریالیزمی بود که در نیمه دوم قرن 19 میلادی که اوج سیاستهای استعماری بود به صورت نهضت های پان در آمد و نظریه ” نژاد آریایی” و برتری این نژاد در صدر سیاستهای بعضی از حکام جاه طلب قرار گرفت و در نهایت دستاویزی برای یک جنگ تمام عیار بر علیه ” اقوام به اصطلاح غیر آریایی” شد. بهایی که سرانجام مردم جهان بر این توهم نژاد پرستانه عقب افتاده پرداختند, فاجعه بشری جنگ جهانی دوم که بر اساس تئوری ( باور به تمدن برتر هند و اروپایی نژاد برتر آریایی) شکل گرفت, بعد از آن جنگ بود که پیشروترین محققین اروپا و جهان به این تئوری نژاد پرستانه پشت کردند. در قرن بیستم بعد از تجزیه عثمانی, کشورهای زیادی با انگیزه ناسیونالیستی در اروپای شرقی, خاورمیانه و شمال آفریقا از عثمانی جدا شد و کشورهای جداگانه تشکیل دادند. استعمارپیر انگلیس که بیش از سیصد سال قبل برای براندازی عثمانی کوشش می کرد, از نیروی ناسیونالیستی یعنی از دشمنی تورک, عرب, کرد با یکدیگر برای منفعت جنگی, اقتصادی و در یک کلام استعماری خود استفاده می کرد و برای تسلط به مناطق پان ایرانیسم, پان عربیسم را به شدت تقویت کرد و مرزهای مصنوعی بر این مناطق تحمیل کرد. در سال 1935 کابینه رایش سوم جلسه ای تشکیل داد و اعلامیه مخصوص صادر کرد که بموجب آن ایرانیان را از نژاد آریایی خالص معرفی نمود و اصولا” نازیها برای تکمیل دوستی و مودت بین دو کشور از افسانه(آریا) استفاده فراوان کردند. آریایی پارسی: با کنار رفتن قاجاریه آخرین حکومت تورک در ایران رژیم نژاد پرست پهلوی با نقاب ” وحدت ملی” در اصل برای خدمت به اربابان خارجی خود تمرکزگرایی (سانترالیسم) افراطی و یکسان سازی اجباری هویتی, فرهنگی کشور کثیرالملله ایران را در دستور کار خود قرار داد. نژاد آریایی پس از به قدرت رسیدن رضا شاه به ادبیات سیاسی ایران وارد شد. این نژاد را غربیان به ایران معرفی کردند, غربیان برای حفظ ملل تحت سلطه خود به آنان تلقین می کردند که دوران افتخارات آنها در گذشته قرار دارد و ایران یکی از این ملل محکوم و تحت سلطه بود.روشنفکران از تمدن غرب, نژاد پرستی را به ارمغان آوردند و مروج افکار آریائیسم شدند و دول غربی نیزآنان را یاری نمودند. کتاب سردیس رایت (انگلیسی ها در ایران) که در اواخر دوره قاجار نوشته شده است, یکی از اسناد گویایی است که منظور سیاسی انگلیسی ها را در این بازی ” باستان گرایی” در ایران آشکار می سازد. در ایران آن روزگار, برآورده نشدن آرمان های انقلاب مشروطیت و سرخوردگی مردم, جامعه را با خلا تئوریکی روبرو کرده بود و این دوران مصادف با اوج گیری فاشیسم اروپایی بود. از این جهت شکل گیری تعریف و هویت ملی ایرانیان براساس اساطیر شاهنامه, برتری نژاد موهوم آریایی و زبان فارسی, محصول جنگ اول تا دوم بود. واقعیت اینکه هیاهوی باستان پرستی (آریایی) در عوض غارت منابع ملی ایران, به ایران پرداخت گردید. کتاب تاریخ ایران نوشته “جان ملکم” سفیر انگلیس و فرمانروایی هندوستان در زمان فتحعلیشاه را می توان اثر بنیادی در زمینه ایران باستان و نژاد آریایی ایرانی!! موضعی تاییدآمیز دارد و در مدعی نابودی تمدن و فرهنگ ایرانی بدست اعراب است. از اینرو استراتژی و سیاست دوره پهلوی در ایران عبارت بود از ملی گرائی قومی متکی به زبان یعنی” پان فارسیسم” بود. بنا به شرایط دوران حکومت رضا شاه این نژاد به همراه زبان فارسی مبنای تفکرات پان ایرانیسم و پان فارسیسم گردید. بطوریکه سیاست استعماری حاکم بر افکار شوونیستی خاندان پهلوی بود که از بدو به قدرت رسیدن در ایران نغمه برتریت طلبی و تمامیت خواهی باستانگرایی کذایی قومی خاص- نژاد پرستی من در آوردی آریایی بر گرفته از استعمار غرب - عرب ستیزی- تورک ستیزی و اسلام ستیزی را برایمان به ارمغان آوردند. نخستین تشکل پان فارسیسم ” هئیت میهن پرستان برلین” بود که در مجله ” کاوه” (1916-1924) افکار ملی گرایی نژادی - زبانی را منعکس می کرد. افرادی چون محمد علی فروغی, علامه محمد قزوینی, جمالزاده و…با ان همکاری داشتند. سید حسن تقی زاده در خاطرات خود به تامین مالی مجله کاوه از سوی آلمانی ها اشاره دارد, در دوران حاکمیت نازیها مطبوعات رایگان آریا پرستانه به ایران ارسال می شد و برخی نویسندگان و تاریخ سازان با الهام از آنها, به ابداع تاریخی با شکوه اما ساختگی و موهوم از ایران باستان, می پرداختند . مجله “آینده” هم در تیر ماه 1304 در تهران همزمان با سال انقراض قاجار توسط “محمود افشار یزدی” تاسیس گردید. محمود افشار استبداد فرهنگی را راه حل مشکل وحدت ملی ایرانی قلمداد نمود. احمد کسروی که در ” انجمن ایران جوان” محمود افشار یزدی به سال 1300 ه.ش فعالیت داشت با درخواست محمود افشار ” زبان آذری دری” را زبان مادری ترکان ایران معرفی نمود. محمود افشار یزدی راه وحدت ملی و مبارزه با اختلافات ظاهری را به صورت زیر پیشنهاد نموده است : ” ترویج زبان و ادبیات فارسی و تاریخ آریایی بخصوص در مناطق غیرفارس, کوچاندن ایلات تورک و عرب به مناطق فارس, تعغییر تقسیمات کشوری, از بین بردن اسامی ترکی و عربی مکان های جغرافیایی و فارسیزه کردن آنها و ممنوعیت استفاده از زبان سایر ملل در ادارات, مدارس, ارتش و…” افکار ملی گرایی قومی متکی بر زبان توسط دکتر محمود افشار( بعنوان موسس نهضت پان فارسیسم) پرورده و منظم شد و بدست رضاخان سردار سپه ( بعنوان ژاندارم آن نهضت) پیاده شد که هدایت آنرا اردشیر ریپورتر( بعنوان پیغام اور پان فارسیسم و پان آریائیسم) تا سقوط رضا شاه بعهده داشت. ” اردشیر ریپورتر” از زرتشتیان هندوستان و در خدمت سرویس جاسوسی انگلیسی در هندوستان بود. وی در اواخر سلطنت قاجاریه به ایران آمد و ساختن ” تاریخ دیرین ایران” را از طرف انگلستان شروع کرد. او مدرسه علوم سیاسی را در تهران بنیان نهاد و کرسی ” ایران باستان” این مدرسه را عهده دار شد, گروه بزرگی از تحصیل کردگان غرب چون محمود افشار یزدی را به دور خود جمع کرده و موفق به ترویج عرب ستیزی, تورک ستیزی و اظهار عجز در برابر غرب شد. از سوی دیگر او طرح روی کار آوردن یک فرد کاملا” مطیع بر اریکه قدرت ایران را طراحی و اجرا نمود. بر این اساس رضاشاه در اکتبر 1917 به اردشیرجی ریپورتر معرفی شد و چهارسال تحت کنترل سرویس جاسوسی اردشیر ریپورتر قرار گرفت. ” دنیس رایت, دیپلمات انگلیس” که مدتی نیز سفیر انگلیس در ایران بود, در کتاب انگلیس ها در میان ایرانیان در مورد رابطه اردشیر ریپورتر, جاسوس انگلیسی با رضاخان می نویسد: اردشیر ریپورتر در سال 1917 رضاخان را دیده و بسیار پسندیده و تصمیم به تقویت عامل حس میهن پرستی در رضاخان را می گیرد. وی برای نخستین بار رضاخان را به آیرون ساید معرفی کرده است. امتیازات مهم رضا شاه: نداشتن هیچ نوع گذشته قابل افتخار, نداشتن اصل و نسب روشن, ظاهر زمخت و خشن و نداشتن سواد بود و چون سواد لازم را نداشت لازم بود که جلسات توجیهی برای وی برگزار کنند تا اینکه او اعتماد به نفس لازم را کسب کند. اردشیر ریپورتر بنیان گذار ایران نوین, هر شب برای او از فریدون, دارا, خشایار شاه, فردوسی و… تعریف می کرد. او را به رهبر ملی و بنیان گذار ایران نوین تبدیل می نمود. وی در خاطرات اش به این امر کاملا” اشاره نموده است, ” رضا شاهی که غیر از قلدری و خشونت چیزی در او دیده نشده بود, به یکباره با گرفتن ژست علمی و با آموزه های محمدعلی فروغی در نقش نخستین سخنران ” هزاره فردوسی” ظاهر شده. او در این سخنرانی عملا” به عوامل درباری خود یاد داد که چگونه به تدوین و تئوریزه کردن تصورات شوونیستی با اجیر کردن عوامل خارجی مانند گیریشمن فرانسوی, اومستد آمریکایی و هنینگ انگلیسی برای نگارش تاریخی جعلی تقویت شد. آنها بایستی کتاب ” شاهنشاهی هخامنشی” را می نگاشتند و کتاب ” ایران از آغاز تا اسلام” را به رشته تحریر در می آوردند. وصیت نامه اردشیر ریپورتر که 25 سال جزو اسناد(top secret), (به کلی سری) دولت انگلیس بود, نشان می دهد که اردشیر ریپورتر با تحریف تاریخ که شگرد انگلیسی ها و منورالفکران وابسته به آنها است گرایش های اسلام ستیزی-تورک ستیزی رضاخان را تحریک و در مقابل گرایشات ناسیونالیستی را در او تقویت می کند. اوجگیری ناسیونالیسم بدوی و افراطی پارسی: وطن پرستی پارسی ( نه وطن دوستی ایرای که خود مجموعه ای از جز وطنهای آذربایجان - کردستان - لرستان - خوزستان - دیلمان-سیستان را شامل می شود) تبلیغ گردیده و حذف جز وطنهای تاریخی, نامدار و دارای اسم و رسمی کهن با جایگزین کردن و بزرگ کردن یکی از جز وطنهای تشکیل دهنده ایران(وطن پارسیان) که سرلوحه ساستمداران از سال 1304 تاکنون قرار گرفته است. روشنفکران ایرانی نظریات نژاد پرستانه آن زمان اروپا را بعنوان حقایق علمی پذیرا شدند. از جمله معروفترین آنان میرزا اقاخان نوری بود وی معتقد بود که ایرانیان از زمان حمله اعراب, سیمای زیبا, چهره های سربلند و شاداب, قامت برجسته و خوش حالت خود را به خاطر پیدایش عادات ناپسنده در میانشان و غلبه احساس نا امیدی بر وجودشان از دست دادند. نشریه ” ایرانشهر” منعکس کننده آرا روشنفکران رادیکال و غیر مذهبی ایران در برلین, ضمن معرفی امپریالیزم عرب بعنوان یکی از علل عقب ماندگی ایران می نویسد :” سلطه اعراب بر ایران باعث رکود ذهن خلاق نژاد آریایی ایرانیان شده است.” غرب گراهای به اصطلاح روشنفکر ایرانی بدنبال مشاهده اروپایی مدرن و پیشرفته در قرن بیستم حیرت زده شده و دچار غرب زدگی شدیدی شده بودند. خواستند از غرب تقلید کنند و مثل آنان در ادبیات, هنر, فلسفه و علوم دوره باستان را بازیابی کنند ولی چون در گذشته اش چیزی از این مقولات پیدا نمی کند ناچار سراغ شاهنشاهی و باستانگرایی می رود و سیستم شاهنشاهی یعنی امپراطوری را که عقب مانده ترین و منحط ترین سیستم حکومتی است می ستاید و آنرا ایده الیز می کند, کوروش هخامنشی را اولین واضع حقوق بشر معرفی می کنند. بدینسان تاریخ جدیدی برای ایران نوشتند و افتخار بر کوروش و داریوش و نژاد موهوم آریایی و قوم پارس شد در این میان اگر کسی می خواست برای خود هویتی که بتواند بر آن ببالد دست و پا کند, چاره ای جز چسباندن خود به پارس و پارسیان نداشت و این در حالی بود که تاریخ واقعی حقایق را به شکل دیگری آشکار می کرد. « من, (داریوش) هم بینی و هم گوش و هم زبان او (فرورتی سردار استقلال طلب ماد) را بریدم و یک چشم او را هم کندم(به همین حال) او را به در کاخ بستم تا همه او را ببینند, سپس او را در همدان به دار زدم و تمام یاران برجسته او را در درون دژ حلق آویز کردم.(شارپ, فرمانهای شاهان هخامنشی, کتیبه بیستون2, بند13) پان فارسیستها با اندیشه شوونیستی قوم فارس را بزرگ می کنند و دیگر ملل ایران را از نظر هر گونه حقوق ملی, حتی از شناخت هویت و تاریخ خود محروم می سازند.آنها در تحقق آرزوی بلند پروازانه رضاخان که مبنای تبدیل امپراطوری چند ملیتی- به یک ملت و زبان واحد گام برمی داشتند. آری تاریخ نویسان تربیت یافته پهلوی, ادامه راهی را رفتند که تاریخ نویسان مغرض غربی در مورد تاریخ ایران رفته بودند, آنان همان راهی را رفتند که اجدادشان اردشیر بابکان رفته بود, آنان که برای بقا و استمرار بخشیدن به پایه های حکومتی خود اقدام به نابودی آثار به جا مانده از حکومت اشکایان و اقوام تورک نمودند. این امر یکی از عوامل اصلی مبهم و تیره ماندن تاریخ باستان ایران و اقوام ساکن در آن است. انان با تنسر به موبد موبدان, افسانه های ملی و دروغین قوم پارس را جایگزین تاریخ حقیقی ایران ساختند. بعد از اردشیر نیز دیگر شاهان ساسانی با تداوم راهی را که اردشیر رفته بود, تاریخ ایران باستان و همین طور برآمدن سلسله ساسانی را بصورت داستانهای موهوم و بی معنا دراوردند. رژیم پهلوی با صرف هزینه های فراوانی به از بین بردن فرهنگ و هویت ملل مختلف ساکن ایران پرداخت و با بهانه های چون تعدد زبانی, تهدیدی برای امنیت و وحدت ملی کشور تلقی می شود, تاریخ ملل غیر فارس ساکن ایران بخصوص تورکها را مورد بایکوت فرهنگی قرار دادند. از این زمان بود که تحریف های ناروا درباره تاریخ, زبان و تورکهای آذربایجانی توسط عده ای از مورخان شروع شد. تفکرات پارس گرایی که بر پایه اریائیسم یر سه محور تحریف, تحقیر و تقتیل می چرخید. آنان از نظریه های واهی ” آذری” که از ابداعات احمد کسروی فقط در جهت تحریف تاریخ بوده و بس استفاده های فراوانی کردند. کلمه ” آذری” همواره از سوی شوونیستها به عنوان حربه ای برای انکار تاریخ تورکان دیرین ایران بکار رفته بود. اما تا به حال هیچ سندی یا کتیبه ای تاریخی بنام کلمه آذری آن هم نه بعنوان تبار و زبان یک ملت برخورد نشده و مدافعان این نظریات هیچ گونه مدرکی تاریخی ارائه نداده اند, بلکه همواره با نظریات همدیگر(به عنوان سند) بازی کرده اند. آنان خواستند با توسل به خیال پردازیهای خود همچنانکه برای نژاد آریایی(واهی) تاریخ ساختند برای کلمه “آذری” هم تاریخچه ای بتراشند. اینچنین بود که با ظهور تورک ستیزی جهانی که پس از فروپاشی امپراطوری عثمانی, تحت سیادت و نظارت انجمن پادشاهی لندن شکل گرفت و گسترش یافت دیگر سخن از فرهنگ دیرپای “مانای” تورکی باستان نرفت و اگر هم به اشاره ای به اجبار افتاد به تحقیر و توهین و کهتر بینی بسنده گردید و هنگامی که از مشرق زمین بعنوان گهواره تمدن یاد شده در صحبت از «سومریان» و اشاره ای به اینکه میراث فرهنگی بجای مانده سومری, به مثابه ی نخستین یادمانهای فرهنگ تورکی نیز بشمار می رود نشد و هیچ گاه سخن از فرهنگ کم نظیر “هونها”, ” گوی تورکها”, “گوتی”, “لولوبی”, ” مانا”, ” آراتتا”, “اوراتوری”, “کاسی” ها و… به میان نیامد که همگی در زمروه گروههای زبانی (اورال آلتایی) یا همان (التصاقی) جای میگیرند. تاریخ خود سخن می گوید, که در مشرق زمین و جهان نخستین سنگ بنای تمدن را تورکان (سومری) بنا نهاده اند. قدمت فرهنگ تورکی در خاورزمین, به بیش از 9 هزار سال می رسد, آری 1800 سال پیش از میلاد, امپراطوری هیتی در بین النهرین و آناتولی و آذربایجان تاسیس شد. در حدود 3000-3200 سال پیش از میلاد مسیح, نخستین آثار تاریخ ادبیات تورکی در شهر سومری ” اوروق” ایجاد شده است. اما سازمان های فراماسونری تورکی ستیزی شاهنشاهی در ایران از کودتای رضاخان به این سو, سعی ورزیده است که قدمت حضور تورکان در ایران به دوران حمله مغول و حتی صفویان برسانند!! که این ادعاهای پوچ خود به خود طرد می گردند. پان ایرانیسم بر اساس بنیادهای مزدیسنا و نئومزدیسنا در منطقه پرتحرکی از جهان برای محو آثار فرهنگی ایران بنا نهاده شد. پان ایرانیسم در گستره ای به فعالیت پرداخت که بخشی از آن کاوشهای باستان شناسی بود. نخستین کاوشهای باستانشناسی در ایران از سال 1897 از سوی هئیت علمی فرانسوی و با نیت خاصی شروع شده تا سال 1937 ادامه داشت, سپس ایادی آنان بیش از 40 سال کوشیدند تا اثبات کنند که فرهنگ ایران قبل از اسلام, فرهنگ پارسی و یهودی بود و مسلمین که اینان اغلب تورک و تازی می نامیدند, این فرهنگ کهن را از میان برداشته اند و جوانان امروز ایران باید با تورک ستیزی و عرب زدایی به آن فرهنگ اصیل و کهن ایرانی بازگردند. ایادی استعمار مراقب بودند که در بازی باستانشناسی مبادا از زبان و فرهنگ اصیل تورکی سخنی به میان آید و هر کتیبه و نشانه ای از این زبان و فرهنگ(تورکی) به دست می آوردند یا نابود می کردند و یا به زیر زمین موزه ایران باستان می فرستادند چنانکه اکنون بیش ازیک هزار سنگ نبشته و کتیبه به گویشهای مختلف تورکی باستان در این زیر زمینها و مکانهای دیگر موجود است, که تاکنون قرائت و منتشر نشده است. به برخی از یافته های تورکی باستان که از سوی بازیگران باستان شناسی ایران نگه داشته شده اشاره می کنیم:
اگر چه اردشیر بابکان و خاندان پهلوی به قصد ستردن آثار سلسه های تورکی از صفحات تاریخ ایران و زدودن یاد آنان از اذهان عمومی همه اسناد تاریخی زمان خویش را از میان برد اما اصل و واقعیتی است که حقیقت هیچ وقت پنهان نمی ماند و روزی روشن خواهد گشت. در ایران نیز همانند دیگر کشورهای مبتلا به ویروس باستانگرایی, با روشنتر شدن حقایق و نیز رواج آن در میان مردم عامه, مردم از سد عصر تاریک باستانگرایی عبور خواهند کرد. عصری که با به قهقرا کشیدن 2500 ساله تاریخ ملل و اقوام ایران, جعلیاتی را بنام حقایق در اذهان عمومی تحمیل کرده و بصورت دردناک نگه داشتن ایران در دورانی به مثابه قرون وسطی مانع از رشد و ترقی و پیشرفت کشورمان در همه عرصه ها شده و جز نشر جهل, رواج آپارتاید, تعمیق نفرت, ایجاد بحران های ملی, ترویج فرهنگ تحقیر و تبعیض, بروز جنگ و درواقع گسترش تباهی و نابودی اخلاقیات ثمره ای در بر نداشت. حال جوان تورک آذربایجانی بر این باور است که ” تورک ستیزی” تنگنا و مانعی در مقابل رشد و کمال انسان تورک زبان و جوان آذربایجانی می باشد. اکنون هر آذربایجانی متدین وقتی فکر می کند که در ادامه سیاست تورک ستیزی رژیم طاغوت و اسارت در جوار ارتجاع آریا مهری, یک قرن بعد, زبا توانمند تورکی از سرزمین مقدس آذربایجان جنوبی برچیده خواهد شد, بر خود می لرزد. نتیجه : کلمه آریا هیچ مفهوم نژادی ندارد و به گروهی خاص اشاره نمی کند, بلکه تنها به یک گروه از زبانها اشاره دارد ( زبانهای هند اروپایی).این گروه زبانی از هندوستان تا غرب اروپا گسترش یافته است و اروپاییان در دوره استعماری این واژه را چون پرچم ارجحیت نژادی برای توجیه هجوم به جهان برافراشتند. نژاد پرستی, تلاش برای گسترش تفکرات نژاد پرستانه نزد هیچ متفکر آزاد اندیشی مقبول نیست. افکار یا انگیزه های نژاد پرستانه با هیچ معیار و اصولی سازگار نیست, لذا کسانی که افکارنژاد گرایانه دارند از هر منطق و اصولی بدور هستند . بدتر از آنها کسانی هستند که در این مورد دچار توهم شده و سنگ نژاد آریایی را بر سینه می زنند و بعنوان تئوریسین و متفکر سعی می کنند چهار چوبی فلسفی و تاریخی برای این عقیده که ناشی از توهم تاریخی در غرب است ارایه دهند. آنها در این راه حقایق مسلم تاریخی را نیز تحریف می کنند و در برابر این افراد بر ماست که سنت تعغییر ناپذیر الهی را بپذیریم که انسانها را گروه گروه خلق کرده و ملاک اعمال و کردار و پذیرش آنها را در پیشگاه حق تعالی, تقوی قرار داده است
منابع:
یازار: (واحید قاراباغلی)
|
|
نگاهی به مقالات آقای دکتر اسماعيل نوری علا آیدین تبریزی، آقای اسماعیل نوری علا در دنباله مطالبشان در خصوص مساله ملی در ایران، مقاله ای با عنوان " منطق درهمريختهء جدائی طلبی" (1) منتشر کرده اند که به طور غیر مستقیم پاسخی است به نقدهای پیشین من به مقالات ایشان (2،3). برای تکمیل بحث لازم دانستم تا نکاتی هرچند کوتاه را متذکر شوم. همانطور که در عنوان مقاله آمده ایشان ضمن تجزیه طلب دانستن غیر مستقیم من سعی کرده اند که آنچه را به عنوان " منطق درهمريختهء جدائی طلبی" در نوشته های اینجانب یافته اند را افشاء کنند اما دریغ از یک نقل قول صحیح و کامل از نوشته های پیشین من در نوشته طولانی شان که بیشتر حول مطالب موهومی در دفاع از "ملت ستمگر فارس" و غیره می چرخد! اینکه چه کسی گفته است "ملت ستمگر فارس" من نمی دانم ولی تا آنجا به خاطر دارم نه خود چنین اصطلاحی را استفاده کرده ام و نه از کس دیگری شنیده ام. البته "ملیتهای تحت ستم" اصطلاحی است که بارها استفاده شده و کاملا دارای بار معنایی صحیحی است چون ملیتهای غیر فارس در ایران بنا به اعتراف بسیاری از فعالین سیاسی منصف، علاوه بر ستمهایی که از سوی حکومتهای دیکتاتوری ایران به صورت مشترک به همه ایرانیان وارد شده، از ستم مضاعفی رنج می برند که نابودی تدریجی زبان و فرهنگشان تنها بارزترین آن ستمهاست. این ستم مضاعف بر زنان، اقلیتهای مذهبی و ... هم وجود دارد. اما آنکه در این میان مرتکب این ستمها چه از نوع مشترکش و چه از نوع مضاعفش می شود، حکومتهای تمامیت خواه و دیکتاتور ایران بوده است نه ملت فارس یا هر ملیت دیگری. اینکه آقای نوری علا از اصطلاح "ملیتهای تحت ستم" پیش خود چنین نتیجه گرفته اند که هر معلولی علتی دارد پس وجود ستم مستلزم وجود ستمگری است پس لابد این ستمگر باید "ملت ستمگر فارس" باشد، در این مورد خود ایشان باید پاسخ دهند که چه کسی چنین ادعایی کرده است که ایشان به آن تاخته اند و با غنیمت دانستن این مساله "منطق درهمريختهء جدائی طلبی " را افشاء کرده اند!؟ وجود ستم ملی در ایران یک مساله انکار ناپذیر است اما ادعای وجود "ملت ستمگر فارس" از سوی هر کسی هم که مطرح شده باشد یک ادعای متناقض است، تنها به این دلیل ساده که هیچگاه در ایران حکومت دموکراتیک حاکم نبوده که بتوان از آن نتیجه گرفت که ستمهای حکومت با رای و تایید مثلا اکثریت فارسها انجام شده است. (آن هم در صورتی که بتوان وجود چنین اکثریتی را اثبات کرد که با وجود لابی گری های فراوان ایرانیان مقیم آمریکا، آنها تنها توانسته اند این اکثریت را با 51 درصد برای فارس زبانان در گزارش سیا وارد کنند که آن اکثریت ادعایی یک درصدی خود نشان دهنده میزان صحت گزارش سیاسی سازمان سیا می باشد!) این ادعا درست مانند این است که کسی به جنبش زنان خرده بگیرد که ادعای وجود ستم مضاعف بر زنان در ایران به معنای اعتراض به "مردان ستمگر" است! همینطور می توان گفت "مسلمانان ستمگر"، "شیعیان ستمگر"، .... بنابراین وجود حکومت مرکزی ستمگر که علاوه بر ستم مشترک به همه، مرتکب ستم مضاعف در مورد زنان، مذاهب و ادیان، زبانها و نژادها می شود کاملا غیرقابل انکار است. اما نکته ای که باید به آن اشاره کنم اتهام "درهم ریختگی منطق" است که آقای نوری علا وارد کرده اند ومن در پاسخ تنها دو پاراگراف از نوشته خودشان را کنار هم می گذارم و قضاوت را به خوانندگان واگذار می کنم که خود ببینند که منطق کدام نوشتار درهمریخته است!؟ ایشان در مقاله اخیر (1) می نویسند: " در عين حال، برخی از آقايان می کوشند تا از قول کسانی که به فارسی سخن می گويند سخنانی جعل کرده و بگويند که فارس های شوونيست معتقدند «مردم آذربايجان اصلاً ترک نيستند بلکه آريائی و فارسند و، بعدها، آمدن ترکان و مغولان به سرزمين شان، موجب شده که زبانشان عوض شود». " اما گویا ایشان فراموش کرده اند که در مقاله هفته قبل (4) نوشته بودند: " براستی، مگر نمی گوئيد بابک خرمدين نماد مقاومت مردم آذربايجان در مقابل هجوم اعراب بوده است؟ پس چرا نمی خواهيد به من اجازه دهيد که از او بعنوان نماد فرهنگ مقاومت ملت ايران ياد کنم و بخاطر وجودش سر به آسمان بسايم و او را تنها متعلق به مردم ترک زبانی ندانم که مادران و پدرانشان، در زمان بابک، هنوز نه رنگ سلجوق ديده بودند و نه مغول، تا به زور شمشير آنان ترک زبان شوند؟ ". من حقیقتا در برابر این "منطق مستحکم و درهم نریخته" آقای نوری علا دیگر پاسخی نمی توانم بیابم و سکوت را ترجیح می دهم. اما هر ناظر بی طرفی خود خواهد دید که چه کسی لایق ادعای آقای نوری علا است که می گوید(1): "طرفه اينکه همين «دستور کار پنهان» موجب شده که تجزيه طلبان، به هنگام دخالت در بحث هائی که به آنها مربوط نيست، خاصيت «ژله ای» پيدا کرده يا مثل آفتاب پرست مرتب رنگ عوض کنند. " شاید عده ای تعجب کنند که چرا من در مورد سماجت عده ای بر ترک زبان نامیدن آذربایجانیها و اصرار بر ادعای تغییر زبان آنها از آذری به ترکی، واکنش تندی نشان می دهم و هرگز حاضر نیستم با این تعریف از هویت ملی کنار بیایم. این درست به این می ماند که سابقا در ترکیه، کردها را "ترک کوهی" می نامیدند تا مثلا تمامیت ارضی ترکیه را حفظ کنند و حال در ایران، ترکهای آذربایجانی را "آذری آریایی نژاد ترک زبان شده" می نامند! مساله این است که هرچند آنها مدعی اعتقاد به تنوع نژادی و پلورالیزم هستند، ولی با تراشیدن شجره نامه قلابی برای همه ایرانیان از نژادها و زبانهای مختلف، می خواهند بگویند که در ایران تنوع نژادی وجود ندارد و تنوع زبانی ناشی از هجوم وحشیانه مغولها و عربهای شمشیر به دست به ایران بوده پس پدیده ای نامطلوب است و بهتر است از میان برداشته شود! یعنی چون صراحتا نمی توانند اعلامیه جهانی حقوق بشر را انکار کنند، نسخه ای بومی (لابد حقوق بشر کوروشی!) اختراع می کنند تا بگویند هرچند ما به تنوع نژادی و زبانی معتقدیم ولی تنوع موجود در ایران، واقعی نیست بلکه ساخته شمشیر مهاجمان به ایران است پس در ایران در اصل تنوع نژادی نداریم و همه از نوادگان کوروش هستیم و بدین ترتیب می خواهند حقوق بشری غیرفارس ها در ایران را متفاوت از سایر کشورهای چند نژادی جا بزنند و آن را انکار کنند. در پایان پاراگراف دیگری از نوشته ایشان را می آورم تا نشان دهم که چگونه نژادپرستی و کینه عمیق برضد ترکها و عربها در عمق ذهن آقای نوری علا رخنه کرده که حتی وقتی تلاش می کند نژادپرستی را بی معنی بخواند، ناخواسته احساسات تنفر از دیگران را بروز می دهد (1): " اما، براستی، بعد از حمله اعراب به سراسر جنوب ايران و پخش شدن ترکان غزنوی و خوارزمشاهی و سلجوقی و مغولان چنگيزی و هلاکوئی و استقرارشان در سراسر شمال فلات ايران ـ از خراسان تا مديترانه ـ اصلاً کدام آريائی خالصی را می توان در سراسر ايران يافت که بخواهد به تخمه و نژاد خود تفاخر کند و بقيهء نژادها را تحقير نمايد و فرو دست بخواند؟ کدام فارسی زبانی است که، به صرف آنکه نه به زبان عربی و نه به زبان ترکی که به زبان فارسی حرف می زند، بتواند مدعی شود که در دور دست تاريخ مادر آريائی اش به دست هيچ عرب مسلمان يا ترک و مغول بعداً مسلمان شده ای گرفتار نيامده و او فرزند تجاوز آنان به چنان مادری نيست و، در نتيجه، می تواند مدعی شود که در رگ هايش «خون لابد بی نظير فارس» با خون ترک و عرب در نياميخته است؟ " تاریخ سرشار از جنگها و شکست ها و پیروزی های خونین ابناء بشر بر یکدیگر است و هیچ منطقه ای در دنیا از این کشت و کشتارها خالی نبوده است ولی نکته ای که کینه عمیق آقای نوری علا را برملا می کند همین جمله است که می گوید: "کدام فارسی زبانی است که، به صرف آنکه نه به زبان عربی و نه به زبان ترکی که به زبان فارسی حرف می زند، بتواند مدعی شود که در دور دست تاريخ مادر آريائی اش به دست هيچ عرب مسلمان يا ترک و مغول بعداً مسلمان شده ای گرفتار نيامده و او فرزند تجاوز آنان به چنان مادری نيست" گوبا ایشان حتی در تصورشان هم نمی گنجد که اختلاط نژادی بین عربها و ترکها و فارسها در طول تاریخ با ازدواجهای از روی عشق و علاقه انجام شده باشد و هرچه بوده تجاوز عربها و ترکها به مادر فارس ها بوده است!؟ هرچند من از بازنویسی این جمله نژادپرستانه هم شرمگینم اما برای درمان درد تنفر از بیگانگان که در اعماق ذهن عده ای مدعی روشنفکری نفوذ کرده، چاره ای جز رک گویی وجود ندارد. (1): http://news.gooya.com/society/archives/064995.php (2): http://www.iranglobal.info/I-G.php?mid=2&news-id=44026&nid=autor (3): http://www.iranglobal.info/I-G.php?mid=2&news-id=44073&nid=autor (4): http://www.iranglobal.info/I-G.php?mid=2&news-id=44063&nid=haupt |
|
آیدین تبریزي به دنبال مطلب پیشینم (۱) که نگاهی بود انتقادی به نوشته آقای دکتر اسماعیل نوری علا، ایشان در نوشته جدیدشان (۲) نکات جدیدی آورده اند که پرداختن به آنها را برای هرچه روشنتر شدن بحث ضروری می دانم. آقای نوری علا چنین آغاز می کنند: ” آنچه می نويسم سخنی است با کسانی که خود را جزء و عضو «ملت ايران» می دانند و دوست دارند در مورد معنا و کاربرد اين مفهوم با يکديگر به گفتگو بنشينند. پس، اگر شما خود را جزو «ملتی ديگر» می دانيد، حتی اگر در تصورتان «ملت شما» به زور در قلمروی جغرافيائی کشوری به نام «ايران» ساکن است، ادامهء خواندن اين مطلب را به شما توصيه نمی کنم … ” و من هم از آقای نوری علا می خواهم که مطالب مرا بدون توجه به اینکه بنا به تشخیص ایشان من تجزیه طلب هستم مطالعه فرمایند، مستقل از شخصیت نویسنده و بر مبنای معانی جمله هایی که به زبان فارسی تحریر شده است. می خواهم بگویم که چرا “ملت ایران” را چنان تنگ نظرانه تعریف می کنید که هرکه متفاوت بیاندیشد در آن ظرف تنگ و باریک نگنجد؟ برای اینکه بی دلیل حرفی نگفته باشم برای هر ادعایم از نوشته های ایشان نمونه خواهم آورد: آقای نوری علا می نویسند: ” در مفهوم جديد خويش، واژهء «ملت» يعنی مردمی که در يک سرزمين محدود به مرزهای جغرافيائی شناخته شده از جانب جامعهء بين المللی که «کشور» خوانده می شود زندگی می کنند و دارای دولتی هستند که ـ منتزع از اينکه چگونه ساخته و پرداخته شده ـ آن مردم را در صحنهء بين المللی نمايندگی می کند. ” این در واقع همان تعریف مدرن ملت است که من نیز آن را می پذیرم و به این معنی خود را جزء “ملت مدرن ایران” می دانم چون شناسنامه ایرانی دارم و تابعیت ایرانی. بحث من اینجاست که تعریف مدرن ملت در همین جمله خلاصه می شود و هر “شرط” اضافی که به آن چسبانده شود، دیگر آنچه تعریف می شود یک “ملت مدرن” نیست. یعنی اگر عضویت در ملت ایران به پذیرفتن اجباری آنچه «تاريخ و فرهنگ مشترک» نامیده می شود، منوط گردد و هر کس که قرائت دیگری از تاریخ و فرهنگ این منطقه (که می تواند متفاوت از قرائت رسمی دولتی باشد) داشته باشد را شامل نشود، تعریف “ملت ایران” چنان تنگ می شود که در نهایت تنها به حلقه طرفداران حکومتی محدود می شود. شاید آقای نوری علا اعتراض کند که از کجای نوشته من چنین استنباط کرده ای؟ نوشته خود ایشان را مرور کنیم: “براستی، مگر نمی گوئيد بابک خرمدين نماد مقاومت مردم آذربايجان در مقابل هجوم اعراب بوده است؟ پس چرا نمی خواهيد به من اجازه دهيد که از او بعنوان نماد فرهنگ مقاومت ملت ايران ياد کنم و بخاطر وجودش سر به آسمان بسايم و او را تنها متعلق به مردم ترک زبانی ندانم که مادران و پدرانشان، در زمان بابک، هنوز نه رنگ سلجوق ديده بودند و نه مغول، تا به زور شمشير آنان ترک زبان شوند؟ ” آقای نوری علا دقیقا در این جمله برداشتشان از «تاريخ و فرهنگ مشترک» ملت ایران که آن را به عنوان “مفهوم اساسی تر «هويت ملی» ” می نامند، مشخص می کنند. مردم آذربایجان و باباک خرمدین، فقط و فقط به آن دلیل ایرانی هستند که بنا به قرائت مورد علاقه ایشان از تاریخ این منطقه، همان “آذری” های آریایی نژادی هستند که به زور شمشير سلجوق و مغول ترک زبان شده اند! به عبارت دیگر ایران تنها سرزمین آریایی هاست و هرکه آریایی نیست و یا نمی خواهد باشد باید طبق فرمان ایشان : ” هر کس بخواهد اين ها را از هويت ملی خود طرد کند ديگر ايرانی نيست و بايد برای مليت خودش فکری بکند و، تا زمانی که نتوانسته است تکه ای از خاک ايران را برای خودش «مستقل» کند، برود و به يک جائی از اين عالم آويزان شود …”بای بک اینجاست که دلیل مخالفت من با “حقوق بشر کوروشی” به عنوان بدیلی برای “حقوق بشر جهانی” مشخص می شود. چون حقوق بشر جهانی می گوید: “هر کس می تواند بدون هیچ گونه تمایز ، خصوصا از حیث نژاد ، رنگ ، جنس ، زبان ، مذهب ، عقیده سیاسی یا هر عقیده دیگر و همچنین ملیت ، وضع اجتماعی ، ثروت ، ولادت یا هر موقعیت دیگر ، از تمام حقوق و کلیه آزادی هایی که در اعلامیه حاضر ذکر شده است ، بهره مند گردد.” ولی “حقوق بشر کوروشی” آقای نوری علا می گوید اگر نمی پذیری که آذری آریایی سابق و ترکزبان شده فعلی هستی، جزئی از ملت ایران نیستی و در کشور زادگاهت هیچ حقوقی نداری! حال من می پرسم چگونه این تعریف از ملت می تواند مدرن باشد؟! تا زمانی که آقای نوری علا نپذیرد که یک غیر آریایی نژاد هم می تواند یک شهروند مساوی با دیگران باشد، نمی تواند مدعی اعتقاد به تنوع فرهنگی و زبانی باشد، هرچند بنویسد: “ايران سرزمين فرهنگ ها، زبان ها، مذاهب و نژادهای گوناگون است و نمی توان يکی از اين ها را بر ديگری تسلط داد. ” هرچند فرضیه آذری زبان بودن مردم آذربایجان هرگز اثبات نشده و دلایل متعددی نیز بر رد آن ارائه شده (۳ و ۴) باز اگر فرضیه آقای نوری علا را بپذیریم بالاخره عده ای از همان مغول ها و سلجوق های شمشیر بدست که آذری ها را ترک کرده اند، نیز باید در این منطقه ساکن شده باشند و عده ای از ترکهای امروز بازمانده نه همان “ترک شدگان” بلکه “ترک زبان کنندگان” دیروز هستند، حال در تعریف نژادی آقای نوری علا از “هویت ملی” تکلیف آنها چیست؟ شاید ایشان بگویند آنها در اقلیتند اما مهمترین بخش حقوق بشر، حقوق اقلیتهاست که تعیین می کند که یک فرد چقدر حقیقتا به حقوق بشر پایبند است. از طرف دیگر حتی اگر بپذیریم که ترکها در زمان سلجوقیان به آذربایجان مهاجرت کرده اند، باید بپذیریم که این مهاجرت چنان وسیع بوده که ساکنان بومی در اقلیت قرار گرفته اند و در میان اکثریت ادغام شده اند. چون هرگز قابل تصور نیست که مثلا یک اقلیت کوچک توانسته باشد یک اکثریت را در خود ادغام کند حتی اگر آن اقلیت، حاکم بوده باشد بویژه اینکه آنها همان حاکمان ترک تبار ایران بودند که دربارشان مملو بود از شاعران مداح پارسی گوی و هیچ کوشش جدی ای برای مکتوب کردن زبان ترکی و ترویج آن نکرده اند! حال پاسخ این سئوال با شماست که پس آن حاکمانی که مدح پارسی را بسیار می پسندیدند و کمتر نوشته ای هم به زبان ترکی از دوران خود به یادگار گذاشته اند، کی و چگونه و با کدام ابزار فرهنگی فارسهای منطقه را ترکزبان کرده اند؟بای بک در واقع بحث اینجاست که وقتی آقای نوری علا این قرائت تاریخی خودشان را (آریایی الاصل بودن همه ایرانیان) مهمترین عامل وحدت ایران می دانند عملا قرائت های دیگر و متفاوت را در راستای تجزیه ایران ارزیابی می کنند و مدافعان آنها را تجزیه طلب می دانند. حال سئوال اساسی من از آقای نوری علا این است که چرا تعریف مدرن ملت را با افزودن شروط زائد و غیر ضروری مانند داشتن “هویت تاریخی و فرهنگی مشترک” (که انکار تنوع فرهنگی و تاریخی در آن مستتر است) محدود و مشروط می نمایید تا مجبور شوید که برای حفظ اتحاد ایران، به انکار ترک نژاد بودن ترکهای ایران و عرب نژاد بودن عربهای ایران و… متوسل شوید؟ آیا آلمانی تبارها، فرانسوی تبارها و ایتالیایی تبارها هم در اعماق تاریخ تا بدانجا پیش می روند تا یکجایی در تاریخ پیدا کنند (شاید آدم و حوا و یا انسانهای اولیه!) که در آن، همه از یک نژاد و تبار بوده باشند تا بتوانند ثابت کنند که یک ملت به نام سوئیس هستند؟ یا اینکه آنها تنها براساس یک تعریف قراردادی و مدرن مندرج در قانون اساسی شان که به تصویب همه رسیده، خود را به صورت اختیاری ملت سوئیس می دانند که وابسته به هیچ نژاد، زبان، تاریخ و فرهنگ مشترکی نیست و تنوع نژادی، فرهنگی و زبانی را به صورت کامل پذیرفته اند؟ چرا چنین تعریفی را برای ملت مدرن ایران به رسمیت نمی شناسید تا نه در حرف و ادعا که در عمل به پلورالیسم فرهنگی برسیم و سعی دارید برای همه شجره نامه مشترک بتراشید؟! اگر قانون اساسی ایران، من را به عنوان یک ترک نژاد و غیر آریایی با فرهنگ و زبان مختص خودم به رسمیت بشناسد و حق حاکمیت بر سرنوشت خودم را آنگونه که خود صلاح می دانم بپذیرد، من از روی علاقه خودم را عضوی از ملت مدرن ایران، که روابط فیمابین اعضایش نه در اعماق مبهم تاریخ که مطابق با قانون اساسی تعیین می شود، خواهم دانست. اما اگر من مجبور شوم که شجره نامه ادعایی شما را به عنوان بخشی از تعریف هویت ملی بپذیرم و از هویت اختصاصی خودم بگذرم و همراه با شما به لعن و نفرین مغولها و … مشغول شوم که چرا زبان مرا تغییر دادند، لحظه ای در تلاش برای رهایی خودم از زندانی که شما می خواهید خودم هم زندانبانش باشم، تردیدی نخواهم کرد. بنابراین اگر واقعا به دنبال حفظ یکپارچگی ایران هستید، باید پای مناقشات تاریخی را از تعریف هویت ملی بیرون بکشید و مرا همانگونه که امروز هستم به رسمیت بشناسید، نه آنگونه که ادعا می کنید اجداد من بوده اند. مساله من این نیست که کسی کوروش را بزرگ بدارد، بلکه معضل اصلی آنجاست که آقای نوری علا کورش را بعنوان «نماد وحدت ملی، بشر دوستانه، و سکولار ايران» می داند و مرجع حقوق بشر و سکولاریسم ایشان نه تعاریف مدرن امروزی (که در مقاله پیشین آن را به عنوان “تقلید” از غربیان تقبیه می کنند) که آموزه های کوروش و داریوش می داند! به عبارت دیگر من نه مشکلی با کوروش دارم و نه با بررسی تاریخ باستانی و پیش از اسلام منطقه مان (که البته تنها کمتر از دویست سالش مربوط به هخامنشیان است و به نظر می رسد پنج هزار سال دیگرش چندان مورد علاقه آقای نوری علا نیست!) بلکه با “بت” ساختن از یک شخصیت تاریخی که کاربردش در مباحثات روزمره سیاسی برای انکار حقوق غیر فارسها در ایران باشد، مخالفم. من نه “حقوق بشر اسلامی” می خواهم و نه “حقوق بشر کوروشی”، نه حکومت اسلامی می خواهم و نه “سکولاریزم کوروشی”، بلکه مفاهیم مدرن را بدون هیچ پسوند و پیشوندی می خواهم تا جای هیچ تفسیر به رایی باقی نماند.بای بک آقای نوری علا می نویسد: “براستی چرا عنايت نمی شود که اتفاقاً اين نسل آنقدر شرافت دارد که، حتی در مورد مقولاتی همچون حقوق بشر و سکولاريسم، بجای تسليم شدن به، و تقليد کورکورانه از، ارزش های فرهنگی ديگران، دست طلب در اعماق تاريخ خود فرو کرده و شخصيتی همچون کورش بزرگ را به چنگ آورده و خاک دشت آرامگاه او در پاسارگاد (و نيز خاک فردوسی بزرگ در توس) را زادگاه انديشه های بلند بشردوستانه ای يافته است که می توانند مايهء سرفرازی امروزين او در برابر جهانی باشند که سی سال است او را در قامت گروگانگير و تروريست می شناسد؟” ادعای اندیشه های بشردوستانه در مورد فردوسی واقعا جای تعجب دارد وقتی که مولانا و سعدی عامدانه فراموش می شود. فردوسی که شاهنامه اش سرتاسر رجزخوانی های جنگهای نژادی قدیم و تحقیر غیر پارس هاست، کجای افکارش بشردوستانه است؟ من نمی خواهم بگویم که فردوسی نژادپرست بود چون در دوران فردوسی تمام جنگهای نژادی آنگونه بود که او تصویر کرده است، اما نژاد پرست کسانی هستند که گزارش فردوسی از قرون جنگهای بی رحمانه را در قرن حقوق بشر، چون قرآن بدون کم و کاست می پذیرند و کم نیستند کسانی که با توسل به رجزهای فردوسی به دنبال اختراع شهادت طلبی انتحاری آریایی هستند بویژه با این بیت: چو ایران نباشد تن من مباد معنایی که پشت تبلیغ این بیت خوابیده است آن است که آنها برای حفظ ایران، حاضرند تا بدانجا پیش بروند که حتی یک نفر در این سرزمین زنده باقی نماند! اینها نشانه های نازیسم ایرانی است که به صورت خزنده در حال شکل گیری است و بعید نیست که با توسل به آموزه های فوق، یک نسل کشی بزرگ را هم مرتکب شود، اما گویا تا حادثه ای رخ ندهد، روشنفکران ما متوجه خطر نمی شوند و کسانی چون آقای نوری علا هم آگاهانه یا نا آگاهانه سعی در کتمان وجود چنین گرایشهای افراطی نژادپرستانه می کنند. (۱): [1] http://www.iranglobal.info/I-G.php?mid=2&news-id=44026&nid=haupt |
|
آیدین تبریزي آقای دکتر اسماعيل نوری علا در مقاله ای با عنوان “ملی گرائی افراطی چه صيغه ای ست؟” (۱) در نقد سخنرانی آقای مهندس حسن شريعتمداری، به مساله ملی گرایی پرداخته است. نگاهی به این مقاله نشان می دهد که نویسنده با این که سعی کرده با تکیه بر تعریف مدرن مفهوم “ملت” به تعریف “ملی گرایی” بپردازد و تفاوت آن را با نژادپرستی بیان کند، اما بسیار عجیب است که بلافاصله پس از ارائه این تعریف مدرن از ملت و ملی گرایی، به نقض تعریف خود پرداخته و به روشنی به سفسطه متوسل شده است! برای روشن شدن مطلب، تعریف آقای نوری علا را دوباره می آورم: ” در ترکيب «ملی گرائی»، واژهء «ملت»، در تعريف امروزی سياسی خود، مجموعه ای مرکب از هزاران «نوع» آدم است که با داشتن رنگ پوست و ويژگی های نژادی گوناگون و فرهنگ ها و آئين ها و اديان و مذاهب مختلف همگی در زير سقف جغرافيائی ـ سياسی اين واژه گرد هم می آيند. مفاهيمی همچون ملی گرائی، منافع و مصالح ملی، و هويت ملی نيز بر همهء آنان اطلاقی فراگير دارند. بنا بر اين واقعيت، هر آنچه نژادی را بر نژادی ديگر برتری دهد، مذهبی را بر مذهبی مرجح بداند و زبانی را والاتر و بهتر از زبانی ديگر بداند اساساً نمی تواند در مقولهء «ملی گرائی» جای بگيرد، حتی اگر اين تفاوت گزاری ها تحت نام ملی گرائی انجام شوند.” بنابه تعریف فوق از ملت، به عنوان مثال، “ملت مدرن ایران” باید شامل فارسها، ترکها، کردها، عربها و … به صورتی کاملا برابر باهم باشد بگونه ای که زبان، تاریخ، فرهنگ، آئین، ادیان مذاهب هریک از آنها هیچ مزیتی بر دیگری نداشته باشد و “ملی گرایی” بنا به تعریف فوق باید به معنی گرایش به منافع و تاریخ و فرهنگ تمام اجزاء تشکیل دهنده این “ملت” مدرن بنا به ادعای نویسنده باشد. اما نویسنده بلافاصله پس از آنکه با این تعریف ملی گرایی را جدا از نژادپرستی معرفی می کند، «هويت ملی ايرانيان» را تنها در بازگشت و ارتجاع به تاریخ هخامنشیان که تنها مربوط به بخش فارس نژاد ملت مدرن تعریف شده است می داند و اصل پیش گفته ” ملی گرائی، منافع و مصالح ملی، و هويت ملی نيز بر همهء آنان (اجزاء تشکیل دهنده ملت ایران) اطلاقی فراگير دارند” را نقض می کند!؟ آقای نوری علا می پرسد: ” آيا فرهنگ خردمدار و انسانی ايران پيش از اسلام واقعاً از فرهنگ وحشيانه ای که اعراب با خود به ايران آوردند بالاتر و برتر نبود که اکنون اشاره به اين برتری (بی آنکه به امروز و به کل اعراب مربوط شود و نيز بی آنکه جنبهء نژادی بخود بگيرد) بتواند از ما نژاد پرستانی فاشيست بسازد؟ ” حال گیریم که این گزاره تاریخی ادعایی ایشان درست باشد (هرچند وجود انبوه متفکرین و بزرگان علم و ادب پس از حمله اعراب به ایران در مقابل عدم وجود حتی یک دانشمند مشهور پیش از اسلام در این منطقه، قویا این ادعا را نقض می کند)، بنا به تعریف فراگیر بودن هویت ملی، تاکید براین گزاره تاریخی به عنوان آنچه ایشان بخشی از هویت تاریخی ایرانیان که نباید از هویت ملی جدا شود مطرح می کنند، چگونه می تواند فراگیر باشد و یک عرب ایرانی عضو تعریف مدرن ایشان از ملت ایران را هم شامل شود؟! آیا او باید خود را بازمانده “آورندگان فرهنگ وحشيانه اعراب به ایران” بداند؟! چگونه چنین تعریفی از هویت یک ملت می تواند نژادپرستانه نباشد و مجموعه ای مرکب از هزاران «نوع» آدم با داشتن رنگ پوست و ويژگی های نژادی گوناگون و فرهنگ ها و آئين ها و اديان و مذاهب مختلف را برابر باهم فرابگیرد؟! تاریخ هخامنشیان حداکثر می تواند جزئی از هویت تاریخی بخش فارس “ملت مدرن” در ایران باشد همانطور که دیگر دوره های تاریخی هم هویت تاریخی ترکها، کردها، عربها و… می تواند باشد اما تعمیم تحمیلی هویت تاریخی یک جزء از کلی که “ملت مدرن” نامیده می شود به کل آن هرگز قابل پذیرش نیست و هیچ دوره تاریخی به تنهایی نمی تواند بیانگر هویت تاریخی کل “ملت مدرن” باشد. چگونه یک کرد به عنوان یکی از بازماندگان مادها می تواند به کوروشی که حکومت مادها را ساقط کرد، سرزمینهایشان را اشغال کرد، ثروتهایشان را به غارت برد و با این غنایم جنگی پارسیان به خوشگذراني مطلق پرداختند، به عنوان یک قهرمان ملی و بخشی جدایی ناپذیر از هویت ملی خودش بنگرد؟! (۲) این یک سفسطه بازی آشکار است که آقای نوری علا ابتدا تعریفی جامع و فراگیر از مفهوم مدرن ملت ارائه می کند و سپس آن را جدای از نژادپرستی هیتلری نشان می دهد تا خواننده را قانع کند و بلافاصله با نقض همان تعریف خود دوباره مفهوم نژادپرستانه ملی گرایی را تبلیغ می کند. آقای نوری علا هرچه قدر هم داخل پرانتز اعلام برائت کند اگر مسائل تاریخی را به عنوان بخش جدایی ناپذیر از هویت ملت مدرن بداند، جز به نژادپرستی منتهی نخواهد شد. تناقض اینجاست که تعمیم ملی گرایی و هویت ملی به تاریخ که ایشان با اصرار بر آن تاکید می کنند، بویژه اگر فقط تاریخ یک بخش از اجزاء تشکیل دهنده ملت مدرن به عنوان تاریخ خودی ستایش شود و تاریخ سایر بخشهای همان ملت مدرن به عنوان تجاوز بخش دیگری از همان ملت مدرن ادعایی (اعراب وحشی، ترکان بیابانگرد، …) به سرزمین ایران تعبیر شود، به خودی خود اصل فراگیر بودن را نقض می کند و در ردیف نژادپرستی هیتلری قرار می گیرد. بنابراین، اگر آقای نوری علا به مفهوم مدرن و فراگیر ملت اعتقاد دارد باید “تقلیل” هویت ملی به حقوق شهروندی و رابطه قراردادی دولت و ملت را بپذیرد و هیچ پیوست زائدی را به آن نیافزاید زیرا هر زائده دیگری در تعریف ملت، مانع از فراگیر بودن و مدرن بودن آن است. در تعریف مدرن ملت، هر کس که تابعیت یک کشور مثلا ایران را داشته باشد، جزئی از ملت ایران شناخته می شود. حال فرض کنیم یک آفریقایی به تابعیت ایران در آمده باشد و طبق قانون مدرن جزئی از ملت ایران شده باشد، حال او چگونه می تواند در تعریف “تقلیل نیافته” ایشان از هویت ملی بگنجد و رابطه خود را با تاریخ هخامنشیان که از نظر ایشان مهمترین عنصر هویت ایرانی است برقرار نماید؟! آیا این تعریف “تقلیل نیافته” ایشان به صورت سیستماتیک، آن آفریقایی را یک شهروند درجه دوم نمی داند که در بخش مهمی از تعریف هویت ملی (به نظر ایشان) نمی گنجد؟ چرا ایشان اینقدر اصرار دارند که دعواهای تاریخی را وارد سیاست و از همه مهمتر تعریف هویت ملی نمایند؟ آیا کشور آمریکا که چند صد سال بیشتر تاریخ ندارد، یک ملت بی هویت است؟ آیا ملت دانمارک که اجدادشان به روایت ویل دورانت تا قرن ۱۱ پس از میلاد آدمخوار بوده اند، امروز یک ملت مدرن نیستند و دچار بحران هویت هستند؟ آیا تا به حال شنیده اید که رومانو پرودی نخست وزیر ایتالیا در نطقهایش در پارلمان اروپا از عظمت تاریخی روم باستان سخن بگوید و به دیگر اروپاییان فخر فروشی کند؟! آیا به نظر شما کشورهای اسکاندیناوی تازه ملت شده، متمدن تر و مدرن ترند یا ایتالیائیان وارث امپراتوری روم؟ آقای نوری علا نوشته اند: “چرا توجه نمی شود که حکومت اسلامی برای جوانان ما چاره ای باقی نگذاشته جز اينکه آنها، در برابر اسلام مبتذل و سبعی که بر کشورمان حاکم است، دست نياز به دامان چهره های تاريخی ماقبل اسلامشان بزنند” و من می پرسم که چرا این جوانان به مدرنترین و امروزی ترین مکاتب فلسفی و جامعه شناسی که مبتنی بر جدیدترین یافته های علمی بشر امروز است روی نمی آورند و عمق ارتجاع تاریخی ایران را از ۱۴۰۰ سال به ۲۵۰۰ سال افزایش می دهند؟! چرا ما یکبار برای همیشه خود را از شر این تاریخ و فرهنگ ارتجاعی مان رها نمی کنیم تا با چشمانی باز و بدون مانع مفاهیم مدرن را ببینیم و درک کنیم و با فراع بال آن را در آغوش بکشیم. حال که شریعتی و بازرگان نتوانستند از دل اسلام ۱۴۰۰ سال پیش مفاهیم مدرن امروزی را بیرون بکشند، چرا عده ای در تلاشی عبث به دنبال یافته های مدرن بشری در کتیبه های پوسیده ۲۵۰۰ سال قبل می گردند؟ آیا حماقت آمیز نیست که عمر گرانمایه را در این صرف کنیم که سکولاریزم و مفاهیم مدرن دیگر را در سنگ نوشته های ۲۵۰۰ سال پیش جستجو کنیم و فرصت مطالعه و تحقیق در عمیق ترین و علمی ترین نوشته های دانشمندان امروزی و مطالعه جوامع پیشرفته موجود امروزی را از دست بدهیم؟! در این عتیقه جات کهنه و پوسیده به دنبال احادیث کوروش و داریوش گشتن چه معنای دیگری جز کهنه پرستی و باستان پرستی دارد؟ تاریخ و باستانشناسی، علمی برای شناختن گذشته است که هدف اساسی آن در این جمله زیبای ولتر فیلسوف فرانسوی خلاصه می شود: « دوست دارم بدانم كه انسان در خط سير خود، از حالت توحش به مدنيت، چه گامهايي برداشته است.» (۳) تاریخ، جعبه رمالی نیست که در آن راز خوشبختی و کلید تمام مشکلات جهان نهفته باشد که آقای نوری علا بتواند از آن مدرنترین اندیشه های غرب را استخراج کند و به رخ غربیان بکشد که آنچه شما تازه یافته اید ما هزاران سال پیش یافته بودیم! البته اگر آنها نپرسند که اگر شما لالایی بلد بودید چرا خوابتان نبرده است؟! اگر اسلامیستها توانستند که تمام یافته های علم بشر را در قرآن و احادیث بیابند، آقای نوری علا هم در این کار موفق خواهند شد. (۱): [1] www.iranglobal… (۲): ویل دورانت خوش گذرانی مطلق پارسیان را چنین تصویر می کند: “كار طبقة اشراف آن بود كه شكم خود را با خوراكهاي لذيذ پر كند؛ همان كساني كه پيشتر در شبانروز بيش از يك بار غذا نميخوردند- و اين آييني در زندگي ايشان بود- اينك به تفسير پرداخته، گفتند مقصود از يك بار غذا، خوراكي است كه از ظهر تا شام ادامه پيدا كند؛ خانهها و انبارها پر از خوراكهاي لذيد شد؛ غالباً گوشت بريان حيوان ذبحشده را يكپارچه و درست نزد مهمانان خود برخوان مينهادند؛ شكمها را از گوشتهاي چرب جانوران كمياب پر ميكردند…” (۳): در این زمینه برای توضیحات بیشتر به مقاله قبلی با “عنوان باستانشناسی یا باستان پرستی ” مراجعه شود: [2] www.iranglobal… متن مقاله مربوط به استناد شماره ۱: دکتر اسماعيل نوری علا ملی گرائی افراطی چه صيغه ای ست؟ اخيراً، در حين مطالعهء سخنرانی های انجام شده در «کنگرهء جبهه ملی ايران ـ شاخهء اروپا»، به سخنرانی بسيار جالب و معقولی برخوردم که بوسيلهء آقای مهندس حسن شريعتمداری، شخصيت خوشنام نهضت ملی، و اکنون اتحاد جمهوری خواهان ايران، انجام شده بود و عنوانی نزديک به «ضرورت اعتدال و واقع گرایی درگفتمان ملی» داشت. در اين سخنرانی، آقای شريعتمداری، در عين دعوت خوشفکرانه ای از نسل جوان پيرو آرمان های نهضت ملی ايران به «اعتدال و واقع گرائی» در همهء امور، اشاره ای هم به «ملی گرائی» ناظر بر ايران پيش از اسلام و خطر «افراطی شدن» آن داشتند که متأسفانه در اين مورد هيچگونه نمونه ای را ارائه نکرده بودند تا معلوم شود که عملاً به چگونه خطری اشاره می کنند، اما، در عين حال، اين بخش از سخنان ايشان نکاتی را با خود داشت که من نتوانسته ام بی توجه از کنارشان بگذرم. ايشان، در يک بخش از سخنرانی خود گفته اند: «در دوران مصدق دو نوع ملی گرایی افراطی و معتدل بموازات هم در جامعه ایران وجود داشت. ملی گرایی افراطی که عمدتاً به ایدئولوژی ناسیونالیستی تکیه داشت از دوران رضا شاه سر بر آورده بود و تحت تاثیر ناسیونال سوسیالیسم هیتلری و ناسیونالیسم اروپایی و در تقلید از آنها داد سخن از برتری نژاد آریایی می داد… افتخار به نژاد آریایی، ستایش مبالغه آمیز ایران باستان، نفرت از اعراب و سیاست یکسان سازی نژادی و قومی و زبانی اساس سیاستی بود که بقایای آن در دوران محمد رضا شاه پهلوی نیز ادامه داشت و دستاویز برقراری جشن های ۲۵۰۰ ساله و تاجگزاری و لقب آریا مهری بود. مصدق و جبهه ملی هرگز در دام این افراط در نغلطیدند. ملی گرایی آنان در افتخار به گذشتگان و خاک و تبار نبود. آنان مردم ایران را دوست داشتند و برای بهروزی مردم زمان خود فعالیت می کردند؛ برای آنان حقوق والایی قایل بودند که فقط با مبارزه با استعمار خارجی و استبداد داخلی میسر بود؛ همان استبدادی که خود را مظهر ناسیونالیسم ایرانی می دانست… درسی که می توان از این سنت بجا گرفت اینست که در زمان حاضر نیز نباید بهیچ وجه تحت تاثیر رفتار بشدت ضد منافع ملی حاکمان فعلی ایران و گفتمان ضد ملی آنان دچار عکس العمل شده و بوادی افراط در ملی گرایی در غلطید. مشی اعتدالی جبههء ملی در این زمینهء مهم همچنان باید حفظ شده و ادامه یابد». اين مطالب برای من پرسشی بدينگونه را آفريدند: براستی در گرايش جوانان امروز ايران به «ملی گرائی بنياد گرفته از بازگشت به ارزش های پيش از اسلام فرهنگ ايرانی» چه خطری وجود دارد که يکی از عقلای قوم ملی گرا را وا می دارد تا در کنار هشدار دادن نسبت به خطرات مختلفی که انديشهء امروز سياسی و فرهنگی جوانان ما را تهديد می کنند، نسبت به خطر پيدايش «ناسيوناليسم افراطی» نيز هشدار دهد و مخاطرهء ظهور هيتلری ديگر و برقراری فاشيسمی نو را به رخشان بکشد؟ گفتم که، اين تنها سخن آقای شريعتمداری نيست و نمی دام چگونه است که ايشان و عقلای ديگر، در بررسی اين گرايش، گاه به تلويح و گاه به صراحت، می گويند همانگونه که «ناسيوناليسم هيتلری» به نام «نژاد آريائی» دست به تصفيهء خونين ملت آلمان زد، کوره های آدمسوزی و جشن های کتابسوزان براه انداخت و ملتی را در برابر جهان متمدن برای هميشه شرمنده ساخت، اکنون نيز با اين بازگشت به تاريخ پيش از اسلام، و اين جريان گسترندهء بازنگری نتايج هجوم خانمانسوز اعراب مسلمان هزار و چارصد سال پيش شبه جزيرهء عربستان به ايرانزمين، و اين توجه روزافزون به فرهنگ آريائی ـ غير اسلامی ايرانيان، چنان خطری در افق آيندهء جامعهء ما ظاهر شده است که بايد مواظبش بود و از تحقق نتايجش پرهيز کرد. براستی چگونه و چراست که همهء بدنامی هائی را که هيتلر و نازی هايش بوجود آوردند اکنون می توان به جريان ملی گرائی باستان دوست جوانان کنونی ايران نسبت داد و کوشيد تا راه بر گسترش «خطرناک» نتايج آن بسته شود؟ البته من نيز موافقم که اگر چنين خطراتی در سر راه جوانان ملی گرای ما کمين کرده باشد بايد با بحث ها و روشنگری های وسيع از بروز آنها جلو گيری کرد. اما، در عين حال، فکر می کنم که در اين زمينه، قبل از هر چيز، لازم است اندکی هم بر مبحث وجود دو نوع ناسيوناليسم «افراطی» و «معتدل» ـ که در تاريخ معاصر ما يکی به پهلوی ها و ديگری به دکتر مصدق منتسب می شوند ـ تأمل کنيم و صحت و سقم علمی آن را در نظر بگيريم. در اين دعوت به تأمل قصد من نشان دادن آن است که اينگونه تقسيم بندی ها مبنای منطقی و علمی ندارند و «ناسيوناليسم واقعی» نه می تواند افراطی باشد، نه معتدل و نه تفريطی؛ و اگر لوازم درست پيدايش و رشد آن را فراهم کنيم، يا فراهم بشود، آنگاه ديگر جائی برای حدوث مظالمی نظير آنچه که «ناسیونال سوسیالیسم هیتلری و ناسیونالیسم اروپایی» با ملت های خود انجام دادند وجود نخواهد داشت. لذا، حتی با کنار گذاشتن موقت احتمال وجود اغراض ناآشکار در اينگونه اظهار نظرها، و پرداختن به ساختار اين اظهارات از يک ديدگاه منطقی، اين نکته روشن است که اغلب اينگونه سخنان، بصورتی «کلی گويانه»، صرفاً بر اين فرض استوارند که نازيسم و فاشيسم هم (با پيشزمينهء «ناسيوناليستی» خود) انواعی از «ملی گرائی» محسوب می شوند با اين تفاوت که اين «انواع خاص» وجوه «افراطی» ملی گرائی بشمار می آيند. به عقيدهء من، اين نظر سراپا غلط و گمراه کننده است؛ چرا که يکی دانستن «دو امر متضاد، اما معرفی شده با يک واژه»، در چارچوب های علمی تبيين پديده های اجتماعی خطای آشکاری است. توضيح می دهم: اگر «ناسيوناليسم» مورد اشاره همان «ملی گرائی» خودمان باشد (امری که بنظر می رسد اختلافی در آن نيست) و از اين ترکيب معنای «گرايش احترام آميز به هرآنچه که به ملت مربوط می شود» مستفاد گردد، آنگاه ملی گرائی در گوهر خود دارای ويژگی هائی می شود که بدون در نظر گرفتن آنها اساساً معنا و مفهوم و کارکرد اين واژه درک نشده باقی می مانند. در اينجا چند تائی از اين ويژگی ها را بر می شمارم: 1. در ترکيب «ملی گرائی»، واژهء «ملت»، در تعريف امروزی سياسی خود، مجموعه ای مرکب از هزاران «نوع» آدم است که با داشتن رنگ پوست و ويژگی های نژادی گوناگون و فرهنگ ها و آئين ها و اديان و مذاهب مختلف همگی در زير سقف جغرافيائی ـ سياسی اين واژه گرد هم می آيند. مفاهيمی همچون ملی گرائی، منافع و مصالح ملی، و هويت ملی نيز بر همهء آنان اطلاقی فراگير دارند. بنا بر اين واقعيت، هر آنچه نژادی را بر نژادی ديگر برتری دهد، مذهبی را بر مذهبی مرجح بداند و زبانی را والاتر و بهتر از زبانی ديگر بداند اساساً نمی تواند در مقولهء «ملی گرائی» جای بگيرد، حتی اگر اين تفاوت گزاری ها تحت نام ملی گرائی انجام شوند. اصل بديهی آن است که مفاهيم را نه از طريق نامی که اين و آن می خوانندشان، که به معنائی که از لحاظ منطقی و کاربردی دارند بايد شناخت و بررسی کرد. 2. براين اساس روشن است که «ملی گرائی»، در ساحت حکومت های ايدئولوژيک، دينی و مذهبی هيچگونه امکان تحققی ندارد چرا که کار اين نوع حاکميت ها هميشه از نوع همان «ترجيح دادن» هائی است که ذکر کردم. اينها، بنا بر طبيعت خود، همواره جامعه را به خودی و غير خودی تقسيم می کنند و، در نتيجه، نمی توانند حاکميت هائی ملی گرا (يا ناسيوناليست) محسوب شوند. 3. بنا بر همين نکتهء ظاهراً بديهی، می توان نتيجه گرفت که نازيسم هيتلری، با حذف نژادهائی از ملت آلمان (همچون کولی ها و يهوديان) و حذف دستگاه های عقيدتی کثيری از آحاد ملت (همچون کمونيست ها) نمی توانسته تعين و جلوه ای از «ملی گرائی» باشد و آن را بايد تنها شبهه و سوء تفاهمی دانست که، با نام کاذب «ناسيوناليسم»، دست به محو يا محروم کردن بخش هائی از «ناسيون» (يا «ملت») زده است. 4. بدينسان و منطقاً، چاره ای جز پذيرفتن اين نکتهء بديهی ديگر هم وجود ندارد که بين ملی گرائی اصيل و کوشش برای جدا کردن دين و مذهب و ايدئولوژی از حکومت (امری که امروزه با نام «سکولاريسم» از آن ياد می شود) پيوندی ناگسستنی برقرار است و، بدون تحقق يک سکولاريسم گسترده، تصور برقراری ملی گرائی نيز ممکن نيست. اگر خشت سکولاريسم را (مثلاً، از طريق ايجاد حکومت های مذهبی يا ايدئولوژيک) از زير ديوار ملی گرائی بيرون بکشيم آنگاه تمام اين ديوار فرو خواهد ريخت و اگر از پس اين آوار کسی مدعی «ملی گرائی» شود مسلماً ادعايش کاذب خواهد بود و او تنها با نام جعلی ملی گرائی عمل می کند و ماهيتاً ارتباطی با آن ندارد. 5. در عين حال، سخن گفتن از ناسيوناليسم در دو وجه «معتدل» و «افراطی»، بدون در دست داشتن معيارهائی قابل کاربرد در همهء شرايط و بوسيلهء همه کس برای تفکيک اين دو از هم، ناسيوناليسم را به چيزی شبيه چراغ نفتی تبديل می کند که می توان فتيله و شعلهء آن را بالا و پائين کشيد؛ در حاليکه اگر امتزاج ايدئولوژی با ناسيوناليسم را موجب انحراف آن و خروج از مفهوم واقعی اش بدانيم آنگاه سخن گفتن از ناسيوناليسم معتدل يا افراطی صورتی غيرعلمی بخود می گيرد و تشخيص را بر عهدهء اشخاص مختلفی می گذارد که بدلخواه خويش نوع ناسيوناليسم مطرح شده را تعيين می کنند! *** حال، بر اساس اين معيارهای تشخيص و تفکيک، می توان ديد که گرايش نوين جوانان ما به ايران باستان و بخصوص به شخصيت کورش هخامنشی، به هيچروی ماهيتی «ايدئولوژيک» يا «مذهبی» ندارد، چرا که در تعيين نقش مرکزی کورش در اين ملی گرائی اساساً به «شاه بودن» او اهميتی داده نمی شود و، لذا، اين روند بر پيدايش انديشهء ايدئولوژيک سلطنت طلبی و شاه اللهی راه نمی گشايد. ستايش امروز جوانان ايران از کورش هخامنشی ريشه در آن دارد که او پدر و نخستين بازگويندهء انديشهء سکولاريسم و حقوق بشر در سراسر جهان است و نه صرفاً يکی از شاهان عهد باستان. ما در هزاران سال گذشته شاهان زيادی داشته ايم که امروز سخنی از آنها در ميان نيست. کورش اما هنوز زنده و بالنده است چرا که در منشور تاريخی خود از يکسو آزادی عقايد و آزادی انتخاب کار و جای سکونت را برای همگان برسميت شناخته و، از سوی ديگر، درآميختن مذهب با حکومت را ممنوع کرده است (يعنی همان اموری که هنوز هم بشريت با آنها دست و پنجه نرم می کند) . در نتيجه، ستايش و پيروی از انديشهء های او نه تنها به فاشيسم نمی انجامد بلکه بصورتی منطقی و طبيعی راه را بر ظهور آنچه که «ناسيوناليسم نوع هيتلری» خوانده می شود می بندد. حال، اگر از منظر اين احتجاجات نظری، به سراغ سخنان آقای مهندس شريعتمداری برويم، می توانيم نکات گوناگونی را پيرامون آن مطرح کنيم. مثلاً می توانيم توقع داشته باشيم که آقای شريعتمداری بصورت مشخص نشان دهند که : - سياست فرهنگی دکتر محمد مصدق در مورد ايران پيش از اسلام چه بوده است؟ - ايشان کی و در کجا از اين پيشينه شگرف که تمئن ايرانيان را برای حداقل 1500 سال پيش از ظهور اسلام ممکن کرده بود به «صورتی معتدل» که سهل است حتی بصورتی گذرا سخن گفته اند تا ما نيز بتوانيم موضع ايشان را در مورد «هويت ملی ايرانيان» با صفت «اعتدالی» مشخص کنيم؟ - و آيا نه اين است که صفت مناسب تر برای موضع اتخاذ شده بوسيلهء دکتر مصدق صفت «تفريطی» بايد باشد؛ چرا که از يکسو بی اعتنائی دکتر مصدق به ايران پيش از اسلام را بهتر توضيح می دهد و، از سوی ديگر، تا پيش از جا افتادن حکومت دينکاران در ايران، اين بی اعتنائی را بصورت وجه غالب سياست فرهنگی نهضت ملی ايران به نمايش می گذارد؟ - همچنين، در ارتباط با «ناسيوناليسم افراطی عهد رضا شاه»، می توان پرسيد که اين پديده از چه آبشخوری سرچشمه گرفته است؟ - آيا ناسيوناليسم پرورده شده در نيمقرن پيش از جنگ دوم جهانی در ايران را می توان دست پروردهء رضا شاه و حاصل سياست های فرهنگی و اجتماعی او دانست؟ - آيا، مثلاً، ميرزا ملکم خان و ميرزا آقاخان کرمانی به تأثير از سياست های فرهنگی رضاشاهی بود که، بقول ميرزادهء عشقی، در خرابه های کهن بدنبال مام وطن می گشتند و بر از دست رفتن آن گذشته های پر افتخار افسوس می خوردند؟ - آيا صادق هدايت، اين چپگرای ضد سلطنت، تحت تأثير رضاشاه دست به کنجکاوی در متون بازمانده از «ايران باستان» زده بود؟ - آيا پورداود بزرگ، بينائی خود را برای خواندن متون کهن ايران باستان به سفارش رضاشاه از دست می داد؟ - و اگر پاسخ های به اين پرسش ها منفی باشند و پذيرفته شود که پيش از رضاشاه نيز يک جريان قوی ملی گرائی مبتنی بر توجه به ايران باستان در کشورمان وجود داشته است آنگاه نبايد بتوانيم حساب اين نوع ناسيوناليسم را با آنچه در عهد پهلوی ها به نام «ناسيوناليسم» معرفی شد جدا کنيم؛ - و اگر ضرورت اين جداسازی را پذيرفتيم آنگاه آيا نبايد بتوانيم توضيح دهيم که ملی گرائی باستان بنياد ايران پيش از رضاشاه با کدام صفت قابل توصيف است: اعتدالی يا افراطی؟ نيز می توان پرسيد که: - بر بنياد چه استدلالی می توان از تاريخ و فرهنگ انسانمدار و خردمدار آريائی ايرانيان سخن گفتن را با ناسيونال سوسياليسم هيتلری مقايسه کرد؟ - آيا کورش بزرگ هم در هنگام گشودن بابل و صدور اعلاميه حقوق بشر و آزاد سازی بردگان و ساختن معابد ملل تحت ستم آشوريان و بابليان، به ايجاد کوره های آدم سوزی پرداخت تا يهوديان را در آنها بسوزاند؟ - آيا او مشغول برتری دادن قوم آريائی خويش بر ديگر اقوام بود که بتوان کارش را با کار هيتلر مقايسه کرد؟ - آيا او که در بابل نه بر اهورا ميترا و اهورا مزدا (خدايان قوم خويش) که بر مردوک (خدای قوم شکست خوردهء بابل) نيايش کرد و در نيايشگاه اين خدای «سامی» تاج شاهنشاهی بر سر نهاد می خواست دين و آئين «آريائی» خويش را بر مردمان ديگر تحميل کند؟ - آيا مگر قائل بودن به برتری های فرهنگی و تمدنی ايرانيان بر اعراب صدر اسلام، با اعتقاد جاهلانه به برتری های نژادی، می تواند ربطی منطقی داشته باشد؟ - آيا فرهنگ خردمدار و انسانی ايران پيش از اسلام واقعاً از فرهنگ وحشيانه ای که اعراب با خود به ايران آوردند بالاتر و برتر نبود که اکنون اشاره به اين برتری (بی آنکه به امروز و به کل اعراب مربوط شود و نيز بی آنکه جنبهء نژادی بخود بگيرد) بتواند از ما نژاد پرستانی فاشيست بسازد؟ - و مگر براستی اين ايرانيان صاحب تاريخ و فرهنگی هزاران ساله نبودند که کوشيدند با دميدن روحی عارفانه (و نه درويشانه) به پيکر خشن اسلام شبه جزيرهء عربستان آن را به پديده ای زنده و رام و متمدن مبدل سازند؟ بله، من هم می پذيرم که ناسيوناليسم شکل گرفته در جريان انقلاب مشروطه، که در گذشته می کاويد تا سکوی پرشی مناسب برای کندن از حالی نکبت بار و سفری به سوی آينده بجويد، و دست آوردهای همين جستجوها سرچشمهء همهء نوآوری ها و نوسازی های عصر رضاشاهی شد، با گذر زمان و در معرض تمايلات دربار اين پادشاه برای تثبيت ديکتاتوری شاهنشاهی، رفته رفته از معنای خود دور افتاد، گذشته های پيش از اسلام را مبنای ايجاد يک «کيش شخصيت» جديد بر حول محور «پادشاه» قرار داد، ارزش های يافته شده در تاريخ ايران باستان را به حد مرکزيت دادن به مقام پادشاه فرو کاست، «سرود ملی» را تبديل به «سرود شاهنشاهی» کرد و ايران نوين را تحقق «ارادهء همايونی شاهنشاه» قلمداد نمود. اما در اين ميان، و بنا بر تعريفی که در ابتدای مقاله مطرح شد، روند مزبور ديگر چيزی به نام «ناسيوناليسم» را باقی ننهاد که بشود آن را به صفت «افراطی» متصف کرد. در جريان اين روند، در واقع «ملی گرائی گستردهء عهد مشروطه» تعطيل شد تا «شاه پرستی متکی بر قرائت ايدئولوژيک از تاريخ» جای آن را بگيرد. و اتفاقاً مشکل دکتر مصدق و نهضت ملی، و اصولاً همهء روشنفکران بيرون آمده از عصر رضاشاهی، اين بود که، بجای بازگشت انديشمندانه به جريان ملی گرائی عهد مشروطيت، آن را با ايدئولوژی شاه پرستانه يکی گرفتند و، بخاطر قهر با اين يکی، به آن ديگری نيز پشت کردند، «هويت ملی ايرانيان» را از تاريخ ماقبل اسلامش تهی ساختند، آن را با هويت «ملت مسلمان ايران» يکی دانستند و، بدين ترتيب، ناخواسته زمينه را برای بروز فاجعهء انقلاب اسلامی هموار ساختند. متأسفانه، همين تجربه در عهد محمدرضاشاه نيز تکرار شد و دربار ايران ديگرباره تصميم گرفت تا، با استفاده از کورش و پاسارگاد و ايران باستان، ايدئولوژی شاه پرستی را احياء کند. محمد رضا شاه در برابر آرامگاه کورش از او بعنوان بنيان گزار حقوق بشر نبود که ستايش کرد بلکه تنها بين خود، بعنوان شاهنشاه ايران، با او، بعنوان شاهنشاه ايران، گفتگوئی را آغاز کرد که پنج شش سالی از آن نگذشته بکلی از محتوا تهی شد. اما او، در عين حال، از راه اختصاص بخود دادن کورش و مقام سياسی اش، بار ديگر به بحران هويتی جديد در جامعه دامن زد و، از طريق نوعی «برهان خلف»، عامل فرهنگ و تمدن پيش از اسلام را از مفهوم گستردهء «هويت ملی» خارج ساخت. آنگاه، مليون ايران هم، بار ديگر و از سر لجبازی با اين روند، به گذشتهء پيش از اسلام ايران و ارزش های انسانی پرورده شده در آن پشت کردند و يکسره در دام دينکاران مذهبی فرو افتادند و نردبامی برای برای بر شدن آنان به بام قدرت شدند. و بر اساس همين تجربه هاست که، بنظر من، حق آن است که آنچه امروزه رخ می دهد، و راه حل جديدی که ديگرباره برای حل بحران هويت ملی ايرانيان يافت شده است مورد بحث و تدقيق و استقبال گستردهء مليون واقعی ايران قرار گيرد. توجه کنيم که راحت ترين کار برای جلوگيری از نضج ديگربارهء ايدئولوژی «شاه پرستی»، بعنوان تنها ميراث انحصاری ايران باستان، چشم پوشی کردن کامل از آن گذشته و ميراث های ارزشمند آن است. اما در اين صورت آنچه برای ما باقی می ماند، از يکسو، درست همينی است که جمهوری اسلامی می کوشد آن را بجای هويت ملی ما جا بياندازد و، از سوی ديگر، همانی است که آقای مهندس شريعتمداری از آن بصورت فرمول پرهيز از «افتخار به گذشتگان و خاک و تبار» و تقليل مفهوم «ملی گرائی» به «مبارزه با استعمار خارجی و استبداد داخلی» ياد می کنند؛ و من در مقالهء هفتهء پيش خويش به اين «تقليل» اشاره کردم و گفتم که مليت بر چهار ستون استقلال و حاکميت و تاريخ و فرهنگ استوار است و بی اعتنائی به تاريخ و فرهنگ، مليت را پديده ای ناقص و ملی گرائی را امری بی محتوا می سازد. اما، بنظر من، ريشهء هراس سنت گرايانهء برخی از اعضاء صادق نهضت ملی از «گرايش جوانان امروز به ايران باستان» تنها به سياست های فرهنگی رضاشاهی و محمدرضا شاهی بر نمی گردد و دقيقاً از نفوذ طبيعی سبقه و سليقهء مذهبی ـ اسلامی آنان نيز مايه می گيرد. و ما اين نکته را خوب می دانيم که اساساً جبههء ملی، بخصوص در مراحل تکوينی خود، در دست همينگونه از مبارزان مذهبی ضد استعمار شکل گرفته است؛ يعنی کسانی که مذهبشان مشروعيت خويش را در نفی گذشتهء پيش از اسلام ايران جستجو می کند. و اگر فرض وجود اين اسلام گرائی بعنوان زمينهء برخورد منفی با باستان گرائی امروز صحت داشته باشد آنگاه بايد ديد که - چرا اين برخورد کنندگان به اين نکته التفات نمی کنند که اگر اسلام در نزد نسل جوان کشورمان به اين روز سياه دچار آمده و آنان را از خود بيزار ساخته، اين وضعيت ناشی از بدکاری های خود هيئت حاکمه است نه «بی حاصلی خطرناک» بازگشت به ايران باستان. - يعنی، چرا به اين واقعيت روشن توجه ويژه مبذول نمی شود که «ناسيوناليسم / ملی گرائی» امروزين جوانان ما باعث آن نشده که اسلام به مخاطره ای چنين بنيادين کشانده شود، بلکه خود اين گرايش رو به رشد واکنشی محسوب می شود که، بر خلاف عقيدهء آقای شريعتمداری، نمی توان آن را با صفت «افراطی» تعريف کردکه به صورتی انديشمندانه و حکمت آموخته نسبت به زشتکاری های دينکاران امامی عمل می کند؟ - براستی چرا عنايت نمی شود که اتفاقاً اين نسل آنقدر شرافت دارد که، حتی در مورد مقولاتی همچون حقوق بشر و سکولاريسم، بجای تسليم شدن به، و تقليد کورکورانه از، ارزش های فرهنگی ديگران، دست طلب در اعماق تاريخ خود فرو کرده و شخصيتی همچون کورش بزرگ را به چنگ آورده و خاک دشت آرامگاه او در پاسارگاد (و نيز خاک فردوسی بزرگ در توس) را زادگاه انديشه های بلند بشردوستانه ای يافته است که می توانند مايهء سرفرازی امروزين او در برابر جهانی باشند که سی سال است او را در قامت گروگانگير و تروريست می شناسد؟ - چرا توجه نمی شود که «ملت ايران» امروز بيش از هر روز ديگری نيازمند توسع تعريف از «هويت ملی» خويش است و اين توسع حاصلی نمی تواند داشته باشد جز رسيدن به يک «هويت ملی غير مذهبی و غير ايدئولوژيک ايرانی» که مستقيماً در ريشه های سکولاريستی ملی گرائی کنونی جا دارد و در هيچ کجايش ربطی به «ناسيوناليسم افراطی هيتلری» پيدا نمی کند و نمی تواند پيدا کند؟ چرا توجه نمی شود که حکومت اسلامی برای جوانان ما چاره ای باقی نگذاشته جز اينکه آنها، در برابر اسلام مبتذل و سبعی که بر کشورمان حاکم است، دست نياز به دامان چهره های تاريخی ماقبل اسلامشان بزنند و حتی در تاريخ پس از اسلام خويش نيز در جستجوی چهره هائی باشند که، بر بنياد تمدن و فرهنگ ايرانی، اسلام خونريز شبه جزيره را رام و آرام کرده اند؟ و درست در چنين مقامی است که اکنون از زبان های مختلف جوانان ايران سخن از معادلات تازه ای می شنويم: در اصفهان از قرابت کورش با مولوی بلخی سخن می گويند؛ در شيراز صدای حافظ از گلوی جوانانی آينده نگر تکرار می شود که او را در کلام خودش «حافظ مهر آئين» می خوانند، در توس آرامگاه فردوسی در جذب مسافران نوروزی بر امام هشتم پيشی می گيرد، و مردم در رشحات قلم شيخ «اشراق» (برگرفته از شرق و مشرق و طلوعگاهان خورشيد آريائی) نوزائی فرهنگ پيش از اسلام خود را، نه برای مرده پرستی و گذشته خواهی، که برای آينده سازی، به تماشا نشسته اند و هيچ از اين خطر که «بازگشت سکولار» شان به ايران باستان چيزی شبيه «بازگشت ايدئولوژيک» آل احمد و دکتر شريعتی به نکبت گذشتهء پس از اسلام از آب درآيد، هراسی بدل راه نمی دهند و آن را ناممکن می بينند. |
|
یونس شاملی مقاله اخیر علی کشگر تحت عنوان "اولویت ما حفظ ایران است" نظرات راست ترین محافل سیاسی در اپوزسیون ایران، بویژه سلطنت طلبان را به خود جلب کرد و ضمن فراهم آوردن خوراک فکری برای آنان، جایگاهی در چشم و دل آنان برای نویسنده مقاله دست و پا کرد. در این مقاله علی کشگر کوشیده است از معادلات و تضادهای کنونی موجود میان رژیم جمهوری اسلامی که در سمت و سوی مسلح شدن به تکنولوژی اتمی است و جهان غرب به سرکرگی آمریکا که در راستای ممانعت از مسلح شدن جمهوری اسلامی به تکنولوژی هسته ایی است، شق سومی را به مثابه سنتز منفی این تضاد تحت عنوان تجزیه طلبان، بدون اینکه نامی از آنان برده باشد، به میان کشیده و همفکران خود را برای حفظ ایران!! در مبادای تشدید این تضاد و حمله نظامی آمریکا به ایران فرا خوانده است. علی کشگر در خلق شق سوم این تضاد، یعنی تجزیه طلبان، برای خوانندگان خویش روشن نساخته است که این گروه و یا سازمانهای سیاسی که وی آنان را تجزیه طلب نام گذاشته است کدامند؟! و آیا این گروه و یا سازمانها آن چنان توانایی دارند که ایران را با وجود اینکه با تاکیدات علی کشگر "یک ملت" را تشکیل میدهد تجزیه کنند؟! آیا مهم ترین دغدغه برای یک انسان سیاسی، یک انسان اومانیست، از حمله نظامی آمریکا به ایران چه می تواند باشد؟ زندگی مردم، یا حفظ مرزهای سیاسی؟ در شرایطی کی مردم در شهرهای مختلف زیر بمباران های هوایی، موشک های زمین به هوا، بمب های هولناک خوشه ایی جان خود را می بازند، و یا اگر جانشان را نبازند در زیر سایهء وحشت این بمبارانها شب و روز ندارند. و خسارات مالی-اقتصادی که کشور و به طبع آن به مردم وارد می شود و زندگی عادی آنان را فلج می کند و حتی ممکن است مردم بخاطر گرسنگی به جان هم بیافتند، دغدغه علی کشگر با تمامی این فجایع، حفظ تمامیت ارضی ایران است!!! جنبه مهم دیگر مقاله علی کشگر که اولویت خود را در بروز جنگ میان آمریکا و ایران "حفظ تمامیت ارضی ایران" گذاشته است، این سوآل سر بر می آورد که؛ اگر ایران، همچنان که علی کشگر برای باوراندن خوانندگان خود، از آن بعنوان "ملت ایران" نام برده است، واقعاً یک ملت می بود، چگونه یک ملت با متخصات واقعی میتواند با تهاجم خارجی به تجزیه کشانده شود؟! بویژه در شرایطی که ملت های جدا شده ایی مثل آلمان، یمن (و هم اینک بحث وحدت کره) که حاصل تقسیم جهان دو قطبی در بعد از جنگ دوم جهانی بود به وحدت رسیدند. در عین اینکه سیاست آمریکا نه در افغانستان و نه در عراق تجزیه این کشورهای نبوده است و همچنین کشورهای اروپایی از ایجاد نقشه های سیاسی جدید در دنیا استقبال نمی کنند، چگونه فیل علی کشگر یاد هندوستان تجزیه ایران افتاده است؟! علی کشگر البته در اینکه تلاش کرده است ایران را به مثابه یک ملت جلوگر سازد، با موفقیت روبرو نبوده است. چون چاک و درزهای مقاله وی آنقدر زیاد است که باور به این نوع تحلیلهای جز خودفریبی و یا در بهترین حالت فریب دیگران، که در واقع مقصود اصلی مقاله مذکور است، نتیجه دیگری ندارد. علی کشگر بخوبی می داند که ملتی به نام ملت ایران، فعلا وجود خارجی ندارد. واقعیت اینست که تا زمانیکه سرکوب ملیتهای غیرفارس (که اکثریت جمعیت ایران را تشکیل میدهند)، و اعمال حاکمیت آهنین ملت فارس تحت نام ایران، ماهیت سیاه حاکمیت ایران که واقعاً متعلق به مردم ایران نیست و تنها ناسیونالیسم افراطی فارس و مذهب شیعه را نمایندگی میکند، نمیتوان از ایران به عنوان یک ملت نام برد. به همین سبب اگر جای "ملت ایران" در نوشته علی کشگر را با "ملت فارس" عوض کنیم، مفاهیمی که علی کشگر در نوشته خود بکار برده است شفافتر خواهد شد. مرحوم احمد شاملو یک بار برای همیشه بافت ملی در ایران را با عنوان، "ملل ساکن در ایران" مورد خطاب قرار داد و با این توصیف آب پاکی را بر دستان علی کشگر و همفکران وی ریخت. اساساً تاکید علی کشگر برای حفظ تمامیت ارضی ایران، خود افشاگر تلاشی ساختگی و غیررئال برای حفظ یک سرزمینی استکه تنها به یک ملت (ملت فارس) تعلق ندارد. اما علی کشگر بخوبی میداند که در تاریخ جدید ایران، هر جا که حاکمیت ایران قدرت کنترل خود را بر مناطق این سرزمین از دست داده، ملیتهای ساکن ایران، حاکمیت ایالتی خود را برپا داشته اند. حکومت ملی آذربایجان و جمهوری مهاباد در بین سالهای 1325-1324 نمونه های برجسته ایی از اعمال ارادهء ملیتهای غیرفارس را در مناطق خود هستند. علی کشگر در واقع با تاکید صوری به حفظ ایران، به نظر میرسد که مخالفت قطعی خود را با اعمال حاکمیت ملیتهای غیرفارس ایران بر مناطق و سرزمینهای تاریخی خود در قالب حاکمیت ایالتی را آشکارا اعلام کرده است. حمله نظامی خارجی به ایران از سوی غرب، علی رغم باورهای علی کشگر، قبل از هرچیز از نظر انسانی وحشتناک است، چون این جنگ جان و حیات آنان را در معرض تهدید قرار میدهد. وحشت جنگ و تاثیرات بشدت منفی در روح و روان انسانی که در ایران زندگی می کند در جنگ احتمالی آتی در معرض تهدید قرار دارد. فلج شدن زندگی اجتماعی، صدمات جبران ناپذیر اقتصادی، عمق بیشتر فقر و ناداری در میان زحمتکشان نتایج بعدی چنین جنگ خانمانسوزی خواهد بود. اما بایستی به جنبهء اصلی نوشته علی کشگر که تلاش کرده است مقصود خود را در قالبهای پنهان دیگری بریزد و به آن رنگ و لعاب دیگری بدهد بپردازیم. اگر جمهوری اسلامی لجبازانه به سیاست خود در زمینه تکنولوژی هسته ایی ادامه دهد، و آمریکا با بسیج دیگر کشورهای به ایران حمله کند، دو خط استراتژیک در قبال ایران دنبال خواهد شد؛ اول؛ حمله برای فلج کردن ایران از نظر نظامی و انهدام مراکز و کارخانجات مربوط به تکنولوژی هسته ایی با حفظ یک جمهوری اسلامی ضعیف که شاید با اشغال منابع نفتی در جنوب و آزادی کردستان در غرب همراه باشد. اشغال منابع نفتی جنوب بخاطر تضعیف اقتصادی ایران و آزادی کردستان بخاطر ممانعت رژیم برای کشتار در این منطقه. چرا که آغاز جنگ فرصت مناسبی برای احزاب کرد جهت عرض و اندام در آن منطقه را خواهد داد. دوم؛ استراتژی تغییر حکومت در ایران است، که در شرایط کنونی غیرمحتمل می نماید. آنچنانکه در افغانستان و عراق پیش آمد. در شرایط تغییر حکومت در ایران توسط نیروهای خارجی، شرایط و معادلات سیاسی قدرت در ایران بکلی دگرگون خواهد شد. آنچنانکه در افغانستان بی حقوقی ملی، ملیتهای مختلف قانون اساسی جدیدی را به آن کشور تحمیل کرد و در عراق که 64 در صد شیعیان عرب و 16 درصد کرد با بی حقوقی مطلق زندگی می کردند، شرایط و زمینه های قدرت سیاسی در آن کشور بکلی دگرگون ساخت. البته مشکلات بعدی موجود در این کشورها ریشه یابی های جداگانه ایی را طلب می کند که از حوصله این نوشته خارج است. دغدغه علی کشگر در آنجا نهفته است که اگر حاکمیت ایران به دست نیروهای خارجی تغییر کند، شرایط جدید یک بازنده اصلی و یک برنده اصلی را به معادلات سیاسی ایران تحمیل خواهد کرد. بازنده اصلی حاکمیت بلامنازع فارسیسم و شکستن اوتوریته آن در ایران است که فعلاً توسط جمهوری اسلامی رهبری می شود. بی دلیل نیست که چهره سرشناس سلطنت طلبی چون داریوش همایون با وجود یک عمر نوکری برای امریکا در دوره حاکمیت پهلویها، می خواهد، در صورت بروز جنگ میان آمریکا و ایران، در کنار جمهوری اسلامی برعلیه آمریکا بجنگد! چون او نیز چون علی کشگر یک حاکمیت دمکراتیک را در ایران برنمی تابد. به همین دلیل از شکستن اتوریته فارسیسم در حاکمیت ایران به وحشت می افتد. و برنده اصلی تغییر حاکمیت در ایران، ملیتهای سرکوب شده غیرفارس در ایران است که برای احقاق حقوق سیاسی خود فرجه ایی برای قیام خواهند یافت. در این رابطه اعمال حاکمیت کردی در مناطق کردستان توسط احزاب مطرح کرد با سرعت بیشتری خود را نشان خواهد داد. و دقیقا بر همین مبناست که علی کشگر نیروهای سیاسی مستقل متعلق به ملیتهای دیگر ایران را (ترکها، کردها، بلوچها و اعراب) تجزیه طلب می خواند! واقعیت امر آنست که علی کشگر تجزیه و تقسیم قدرت سیاسی بصورت دمکراتیک در میان ملیتهای ایران را بر نمی تابد و می خواهد آن را تا آنجا که ممکن است سیاه تر نشان داده و با تجزیه کشورهمسان جلوه دهد! نتیجه اینکه؛ علی کشگر در این مقاله می خواهد دروغ بزرگ "ایران یک ملت است" را به خواننده های خود القا کند. علی کشگر می خواهد از ایران به عنوان اسم مستعار فارس استفاده کند. اگر چنین نبود، دیگر دغدغه ایی برای از هم گسیختن ایران و تجزیه آن وجود نداشت. علی کشگر بجای اینکه ایران را به مثابه یک کشور چندفرهنگی و چند زبانه معرفی کند و ارزش زبانها و فرهنگها را در دنیایی که سمت و سوی جهانی شدن دارد، همسان بخواند و زندگی در شرایط برابر در ایران را به مثابه الگو زیستن شرافتمندانه و دمکراتیک به میان بکشد، می خواهد غیر مستقیم استمرار حاکمیت فارسیسم در ایران را به ذهن خواننده خود حقنه کند! حفظ یکپارچگی ایران، با دروغ، توطئه، تخطئه و یا استمرار سیطره اندیشه نژادپرستانه فارسیستی قابل حصول نیست. این امر تنها و تنها با پذیرش واقعیت کثیرالمللگی ایران، برانگیختن حس احترام متقابل میان تمامی ملیتهای ایران (ترک، فارس، کرد، بلوچ وعرب) و تلاش برای برپایی یک جمهوری دمکراتیک بر بنیاد یک نظم فدراتیو(اتنیکی) با سمت و سوی عدالتخواهانه که در آن حقوق برابر ملی، حقوق برابر زنان و حقوق برابر شهروندی تامین شده باشد، قابل دستیابی است. در چنین شرایطی بحران های سیاسی و نه حتی تهاجم نظامی خارجی، تهدیدی برای تجزیه ایران محسوب نخواهند شد. |
|
اساس ناسيوناليسم فارس بر پايه دشمني با ملتهاي ديگر خصوصا عربها و ترکها ريخته شده است و بر اين اساس اعتقادات و جعليات نادرست زيادي در بين آنها رايج است که با شنيدن و مشاهده آن جعليات مي توان به عمق پوچي ناسيوناليسم فارس پي برد. البته مواردي که در ادامه ذکر خواهد شد نشان دهنده اين نيست که همه تکرار کنندگان و گويندگان آن مطالب ناسوناليست فارس هستند بلکه بسياري از افراد به دليل آموزش يکسويه و تحت تاثير رسانه ها و ... آن مطالب را تکرار مي کنند. ناسيوناليست فارس کسي است که آگاهانه مروج آن افکار و گفته ها است و در جهت پياده سازي اين افکار تلاش مي کند. در ادامه بعضي از اعتقادات و ادعاهاي کلي ناسيوناليستهاي فارس ارائه مي شود و بدين وسيله مي خواهم فراخواني براي همه مردم ايران داشته باشم تا براي آگاهي ملت ايران وجهان از ابعاد ناسيوناليسم فارس، اولا به فکر تکميل اين ليست باشند و هر کس مطلبي به آن اضافه بکند. دوما در مورد هر يک از اين ادعاها بحث بکنند تا مردم در مورد عمق دروغهاي ناسيوناليسم فارس روشنتر بشوند. برای اظلهار نظر به www.panfars.blogsky.com مراجعه کنید.
آلپر آتاسی |
|
حسين فيضالهي وحيد (داراي دكتراي افتخاري) هخامنشيان سلسلهاي از اقوام وحشي و بيابانگرد به اصطلاح آريايي بودند كه توسط جوانكي دزد و فاسدالاخلاق بنام كوروش در سال 550 ق.م درايران تاسيس و با حمله اسكندر مقدوني و كشته شدن آخرين پادشاه جنايتكار اين سلسله بنام داريوش سوم در سال 331 ق.م همچون جرثومههايي از فساد از روي زمين برافتاد و به زباله داني تاريخ سپرده شد. اعمال و افكار و حركات و سكنات اين جوانك دزد در دهههاي اخير مورد تقليد و سرمشق و «ايدئولوژي» رژيمي فاسدتر از رژيم هخامنشي گرديد و احمقي از حُمقاي تاريخ كه «عقيده خودبزرگ بيني» داشت خواست كشور ايران را به «دروازههاي تمدن بزرگ» برساند، تمدني كه خطوط اصلي آن از «دروازه غار» و «ميدان تير» و «ميدان اعدام» تهران ميگذشت و به زندانهاي «قزل قلعه» و «قزل حصار» و «قصر» منتهي ميشد. «گريمورهاي تاريخ شاهنشاهي» از اين جوانك دزد و فاسدالاخلاق سعي داشتند چهره «منجي ايران» را ترسيم نمايند غافل از اينكه انوار آفتاب حقيقت از زير پرده آهنين جهلهاي شاهنشاهي نيز گذشته و جهان حقيقت را نور باران كرده و خفاشان شبپرست را مجبور خواهند كرد در مقابل عزم آهنين تاريخ حقيقي اين ملت سر خم كرده و بساط شارلاتاني و شاهبازيهاي خود را جمع نمايند ولي آنها مزبوحانه ميكوشند تا جلو روشنگريهاي اصيل تاريخي را با پولهاي به غارت برده و با ساختن فيلم چندين ميليون دلاري «كورش كبير» بگيرند. اين فيلم مضحك كه امروزه با همكاري چهار فيلمساز سوئدي و با پشتيباني و ساپورت كامل«رضا پهلوي» - پالاني سابق- تهيه ميشود قرار است بغير از آمريكا در بيشتر شهرهاي بزرگ اروپا از طريق تلويزيون پخش شود.(1) و هدف از آن «تحريف تاريخ واقعي ايران» و چهره انساني دادن به جوانكي دزد و فاسدالاخلاق بدخوي و سگ پروردهاي است كه مورد افتخار «لايقان» خود ميباشد و بر جوانان اين آب و خاك است كه در مقابل تحريفهاي اين ورشكستهگان به تقصير «پهلوي گرا» با نوشتن مقالههاي روشنگر از متون صحيح يوناني و اسلامي برآيند تا فاجعه «دروازه تمدن بزرگ» بار ديگر گريبانگير اين مردم نشود و بدبختيها و «آريا بازيهاي» عاري از مهري از نو تكرار نگردد. حال با اين مقدمه كوتاه در مورد فيلم «كوروش كبير» - كه دهن كجي آشكار به تاريخ واقعي اين مردم است – به بررسي سلسله هخامنشي ميپردازم تا ريشههاي اين كج انديشي نمايان گردد. «كتزياس» مورخ و طبيب مشهور يوناني كه بمدت 17 سال از سال 415 – 398 قبل از ميلاد «پزشك دربار هخامنشي» بود و حدود 23 جلد كتاب در تاريخ ايران و جهان تاليف كرده است چون خود از نزديك با خاندان فاسد هخامنشي آشنا بود در حقيقت توانسته پرده از روي بعضي از «اسرار مگوهاي» اين رژيم فاسد برداشته و بويژه در مورد كوروش به اصطلاح كبير حقايقي را در حد امكان و موقعيت خويش بيان نمايد. «كتزياس» بر خلاف بعضي از مولفين جيره خوار و مورخين خيانتكار كه سعي در اختفاي حقايق تاريخي دارند به صراحت در مورد سر سلسله هخامنشي و حيات كثيف دوره جواني او مينويسد: «كوروش پسر چوپاني بود.... كه از شدت احتياج مجبور گرديد راه زني پيش گيرد»(2) خطيب مشهور جناب «آيت ا...صادق خلخالي» در كتاب «كوروش دروغين و جنايتكار» به استناد اين نوشته كتزياس كه مينويسد : «كوروش در ايام جواني بكارهاي پست اشتغال ميورزيد و از اين جهت مكرر تازيانه [مي]خورد»(3) استنباط كرده است كه كوروش گاه – گاهي مجبور بود كه «لواط بدهد»(4) او كوروش را جزء آن منحرفين اخلاقي ميداند كه «در تمام عمر خويش هميشه مبتلا به انحراف اخلاقي بوده و از تن دادن بذلتها كه لواط هم جزو آنها است مضايقه نداشتهاند»(5) «كتزياس« كه در مدت هفده سال طبابت در دربار هخامنشي به اسرار دروني اين سلسله فاسد از نزديك آگاهي داشت در مورد رابطه خاندان پادشاهي ماد با خاندان كوروش به صراحت مينويسد كه برخلاف شايعه پراكنيهاي رژيم هخامنشي كه ميخواهد خود را از اقوام خاندان پادشاهي ماد قلمداد كرده و كوروش را نوه آستياك جلوه دهد تا تصاحب پادشاهي ماد را «قانوني» جلوه دهد، كوروش با آستياك – آخرين پادشاه ماد «هيچگونه قرابتي نداشت و از راه حيله و تزوير بمقام سلطنت رسيده بود»(6) علاوه بر تاكيد بر فاسدالاخلاق بودن كوروش، مورخيني غير از كتزياس نيز كه قبل از ميلاد ميزيستند از بخش ديگري از اسرار زندگي كثيف او پرده برداشته و حتي به «سگ پروردگي» كوروش هم اشاره كردهاند. «تروك پومپه» - مورخ اهل گل (فرانسه) – كه معاصر اوگوست امپراتور روم بود (31 ق.م – 14 م ) و چهل و چهار جلد كتاب در تاريخ علم نوشته است كه «ژوستن» يا «يوستي نوس» مورخ رومي آنها را خلاصه كرده در كتاب «تاريخ عمومي، كتاب اول، بند4 » راجع به كودكي كوروش مينويسد كه وقتي كوروش را براي به هلاكت رساندن بدست چوپاني سپردند «چوپان، كوروش را در جنگلي گذارد، يك سگ ماده او را شير ميداد و از حيوانات ديگر حفظ ميكرد بعد كه چوپان ديد حيواني پرستار و پاسبان طفل است حس ترحم بر وي غلبه كرد و بخواهش زنش پسر نوزاد خود را در جنگل گذارد و كوروش را به پسري پذيرفت.»(7) ماجراي «سگ پروردگي كوروش» علاوه بر منابع يوناني در منابع قديم اسلامي نيز تاييد و تاكيد شده منتهي با توجه به بعد فاصله زماني از هخامنشيان تا اسلام مفسران اسلامي هسته اصلي زندگي او را در آثار خود حفظ كرده ولي در نام او اختلاطي با سايرين پيش آوردند مثلا «ابوبكر عتيق نيشابوري» معروف به «سورآبادي» مفسر بزرگ اسلام در هزار سال پيش در تفسير خود به مناسبتي از «كيكوروش» (كي كوروش) نامبرده و مي نويسد : «گويند بكودكي بد خو بود مادر وي با وي درماند و دايگان درماندند وي را ببردند در بن درختي بنهادند ماده سگي بدان موضع بچه داشت بچگان را شير ميداد...تا آنكه كودك به شير سگ برآمد نيكو روي و زيرك و ناپاك [شد]«(8) شايد واژه هاي «نيكوروي» و «ناپاك» به نوعي افاده كننده استنباط جناب «آيت ا...خلخالي» باشد و بنوعي هم افادهگر همين معني «كتزياس» - طبيب دربار هخامنشي – باشد كه به صراحت مينويسد : «كوروش در ايام جواني بكارهاي پست اشتغال ميورزيد و از اين جهت مكرر تازيانه [مي]خورد»(10) البته احتمال اينكه واژه كنايهدار سورآبادي در رابطه با «نيكوروي» بودن كوروش در ارتباط با واژه «كارهاي پست» ذكر شده از سوي كتزياس باشد بعيد نيست. جالب اينكه رواياتي نيز در مورد كوروشي بنام «كوروش سگ دهان» وجود دارد كه ارتباط نزديكي با گفته «ابوبكر عتيق نيشابوري» در مورد «بدخو» بودن «كي كوروش» دارد. اين «كوروش سگ دهان»، در واقع اولين حكمران پارسي است كه دستور بستن در دانشگاهها و دانشكدهها را صادر كرده و دانشگاه بزرگ حكمت و فلسفه يونان در شهر اوس را بكلي تعطيل كرده از كار انداخته است. البته لازم به يادآوري ايت كه هروردوت – پدر تاريخ – نيز نام مادر كوروش را «سپاكو» (اسپاكو) ذكر كرده كه معني «سگ ماده»(10) دارد و نشان ميدهد كه روايت «سگ پروردگي كوروش» در آثار هردوت نيز بنوعي منعكس بوده است ولي يكي از مترجمين خوش ذوق ايراني در ترجمه تاريخ هرودوت كه بين «وجدان مترجمي» و «وجدان آرياييگري» قرار گرفته است در صفحه 46 ترجمه خود سپاكو را «كه به يوناني كينو ميباشد زيرا بزبان مادي كلمه سپاكو يعني سگ ماده»(11) در صفحه 54 ترجمهاش بناگهان «شرم آرياييگري» بر «وجدان مترجمياش» غلبه كرده و «كينو» را «گرگ« ترجمه ميكنند تا بنمايد كه «گرگ مادهاي او (كوروش) را شير داد»(12) البته اين شعبده بازي و «تبديل سگ به گرگ» فقط در فاصله هشت صفحه انجام ميگيرد نه بيشتر!! جالب اينكه يكي از مورخين معاصر بعد از ذكر اين سه واقعه مربوط به «سگها» مينويسد : «در واقع يك روايتي در باب سگ شير دادن كي كوروش و اسپاكوي هرودوت و كوروش سگ دهان روزگارهاي بعد وجود داشته كه با هم تخليط شده است و چون صحبت ما از جو و نان جو است به گوشتخواران فعلا نميپردازيم فقط مقصودم اشاره به نام خانوادگي اين سگ زادههاست»(13) به هر حال آنچه از تعابير و تفاسير يوناني و اسلامي برميآيد اين است كه كوروش به اصطلاح كبير سگ پرورده با هر دوز و كلكي بود امپراتوري تركان ماد را از پاي درآورد و آستياك آخرين پادشاه ماد را در تبعيد كشت. «كتزياس» - مورخ و طبيب دربار هخامنشي – در مورد عاقبت كار آستياك با عنايت به «سگ پروردگي» كوروش مينويسد وقتي كه به جستجوي نعش پادشاه ماد در كويري كه كوروش دستور داده بود او را در آنجا بكشند برآمدند به واقعهي حيرت آور برخوردند «چيزيكه باعث حيرت شد اين بود [كه] شيري نعش شاه [ماد] را از درندگان ديگر حفظ كرده بود و وقتيكه فرستادگان سر نعش رسيدند شير كناره كرده ناپديد گشت نعش شاهرا با احترامات زياد دفن كردند»(14) گويا از همان زمان است كه تركان آذربايجان ضربالمثل «ايت سوتو امميش» (شير سگ خورده) را بعنوان ناسزا وارد فرهنگ و زبان خود كرده و به افراد پست و فرومايه اطلاق كردهاند. به هر حال همانطوريكه ورود اولين پادشاه هخامنشي به صحنه تاريخ در ارتباط با سگ و سگ پروردگي آغاز گرديد از عجايب تاريخ اين كه پايان اين سلسله ننگين نيز در ارتباط با سگ به پايان رسيد. بنابه روايتي وقتي داريوش سوم هخامنشي در جنگ با اسكندر مقدوني در ميدان جنگ كشته شد و سربازان پارسي پا به فرار گذاشتند و پيدا كردن جسد پادشاه پارس با مشكل بزرگي مواجه شد چون وسعت ميدان جنگ از طرفي و تغيير قيافه كشتهشدگان در اثر ضربات كشنده آلات جنگي و متلاشي شدن قيافهها از طرف ديگر شناسايي اجساد را مشكل كرده بود اسكندر براي پيدا كردن جسد داريوش سوم از مغ ها كمك خواست. مغها كه وضعيت بلاتكليف اسرا و مجروحين و مقتولين خاكسپار نشده را ديدند براي سرعت بخشيدن به پيدا كردن جسد پادشاه هخامنشي به اسكندر گفتند چون شالوده خاندان هخامنشي با «شير سگ» برآمده و «محافظين» اين خاندان «سگان» ميباشند لذا هر كجا سگي را ديديد كه در بالاي سر جسدي پرسه ميزند بدانيد كه جسد متعلق به پادشاه هخامنشي است و بدين ترتيب يونانيان بزودي با همان علايم مذكور جسد داريوش سوم هخامنشي را پيدا كرده پيش اسكندر آوردند. در روايت ديگري آمده است : قایناق: شمس تبریز |
|
1- اسکناس پنج هزار تومانی, یا به عبارت درست تر پنجاه هزار ریالی خود آیینه ی تمام نمای مشکلات زیربنایی اقتصاد و افت ارزش واحد پولی کشور است در حالی که کشور همجوار ترکیه با مدیریت, تعامل و برنامه ریزی طولانی مدت توانست راه توسعه را بپیماید و در آستانه ی ورود به اتحادیه ی اروپا صفر های پولی کشورش را برداشته و بر ارزش واحد پولی کشورش افزوده است در ایران با شعار های عدالت و نفتِ دولت, شاهد افزایش قیمت ها تورم و چاپ اسکناس های درشت تر هستیم. 2- طرح بکار برده شده برای اسکناس های جدید نقشه ی ایران هسته ی و خلیج فارس همراه با حدیثی! از پیامبر اعظم است با این متن که, دانش اگر در ثریا هم باشد مردانی از سرزمین پارس بدان دست خواهند یافت. جهت اطلاع از صحت حدیث به اولین مرجع رجوع کردم.در کتاب "نهج الفصاحه"(مجموعه کلمات قصار حضرت رسول, با ترجمه ی ابولقاسم پاینده , چاپ اول 1324و چاپ پانزدهم 1360, صفحه ی 148) اینگونه نوشته است: ".... از جمله حدیث ها که سیاق درست دارد و یک کلمه ی آن را تحریف کرده اند آن حدیث است که به تایید هوش و ایمان پارسی نژادان آورده اند که اگر ایمان(یا علم) بثریا بودی مردمی از اهل پارس بدان رسیدندی. و این از تحریفات شعوبیان است که در قدح و مدح غیر عرب کوششی داشتند, اصل حدیث که بخاری و مسلم و ترمدی در باب تفسیر آورده اند چنین است که راوی گوید:ما نزد پیغمبر بودیم که سوره جمعه بیامد آیه اول را که وصف بعثت وی در میان امیان است بخواندو به آیه ی دوم رسی که وصف به هدایت نپیوستگان است. یکی گفت آنها که به ما نپیوسته اند کیانند؟ و پیمبر(که سئوال بی جا را خوش نداشت) در جواب او سکوت کرد آنگاه دست بر سلمان فارسی که در میان حاضران بود نهاد و گفت اگر ایمان به ثریا بودی مردمی مانند این بدان رسیدندی. متن حدیث این است و گویی شعوبیان که غالبا غیر عرب بوده و سلیقه کافی برای جعل حدیث تمام نداشتند"مردمی مانند این "را تحریف کرده به جای آن "مردانی از پارس"نهاده اند و هم در روایت دیگر برای مزید تفضیل "ایمان"را به "علم"بدل کرده اند که به نظر ایشان در عرصه ی مفاخره با عرب اعتبار "علم"از "ایمان"بیشتر بوده است, اما روح حدیث از این دو تحریف بیزار است......" 3- ایران 85 سالی را پشت سر گذاشت که در آن دغدغه های هویت طلبی و حقوق اقوام, خواسته ی پر رنگ مردمان آن بود. با فرض صحت حدیث(فرض محال) نگاه نژاد پرستانه و فاشیستی و سیاست نابخردانه ی مسئولین در سالی که انتظار وحدت ملی! می رود در کشور به شکاف و بحران های داخلی منجر می شود. در کشور کثیرالمله ی چون ایران که ترک, عرب, بلوچ, ترکمن, کرد و ... در آن زندگی می کنند جدا کردن قوم فارس و پولی کردنش وحدت ملی به همراه ندارد. 4- "....مردانی از پارس ...." فمینیست های میهنی نصف جامعه ی ایران هم از ثریا رفتن باز مانده اند و در خانه باید قورمه سبزی بپزند و بچه نگهداری کنند تا مردانشان برایشان دانش بیاورند! 5- مدتی است sms هایی مبنی بر تحریم این اسکناس ها از سوی بازاریان تبریز و عدم معامله با آن حتی در سایر شهر های آذربایجان بدستم می رسد, هر حال بازار تبریز وزنه ی خاص خودش را دارد کافی است کمی مطالعه ی تاریخی داشته باشید تا منظورم را متوجه شوید. 6- جمع کنید پولهایتان را لطفا! 7- نشنیدید با شما بودم. توسط : مجتبي رزمي |
|
یونس شاملی اکران فیلم "300" در کشورهای مختلف همچنان ادامه دارد. "300" بازگو کننده حمله سپاهیان خشایار شاه به یونان است که در پای گردنهء ترموپیلا با مقاومت 300 جنگجوی یونانی مواجه می شوند و سپس به خیانت یکی از آنان بر اسپارتها غلبه میکنند. فیلم 300 با تصویر دراماتیک مرگ 300 اسپارت یونانی به پایان می رسد. "300" که بر اساس رمان فرانک میلیر به همین نام ساخته شده است با توجه به صحنه ها، زمینه های تصویری و دیالگوهایش بیشتر یک فیلم حماسی، تخیلی و تاریخی است و با جلوهای زیبا و گوناگونی که در طول فیلم از نظر می گذرد جذابیت فیلم را برای بیننده اش بیشتر کرده است. "300" مثل هر فیلم دیگری بی عیب و نقص نیست و جنبه هایی از واقعیتها را در لوای همان نوع نسبتاً همیشگی قهرمان پرستانه به تصویر کشیده است. برای نمونه تصویر مقاومت 300 اسپار در مقابل بیش از یک ملیون سپاهیان خشایار شاه غیرعقلانی و دور از واقعیت است. البته در این راستا اگر در تعداد 300 نفری اسپارتها واقعیتی نهفته باشد، اما بسیج بیش از یک ملیون و به روایتی بیش از دو ملیون سریاز در آن تاریخ برای خشایار شاه، نه با واقعیت سازگار است و نه با عقل سلیم. بنابراین بزرگ نمائی های فیلم گاه واقعاً کمیک هستند، بویژه آنجا که باران تیر تیراندازان سپاه پارسیان آسمان روشن را تیره و کاملاً تاریک میکند! آنچه که جای تعجب دارد واکنش بخشی از جامعه فارس زبان ایران در واکنش به ساخت فیلم 300 است. به زعم منتقدین به این فیلم، گویا کشوری که امروز ایران نامیده می شود، نزدیک به 2400 سال پیش، مردمی متمدن بوده اند و نشان دادن قهاریت و وحشیت آنان دور از واقعیت بوده است. این در صورتیست که در فیلم 300 هر دو طرف به گونه ایی وحشی نشان داده می شوند. وحشیت سپاهیان خشایار شاه در ساختن درختی از کشته شده ها و وحشیت اسپارتها با ساختن دیواری از مرده های سپاه پارسیان به نمایش در می آید. در عین حال کشتن سربازان نیمه جان پارسی با نیزه، به مثابه تیر خلاص امروزین، توسط اسپارتها نیز چندان متمدنانه جلوه نمی کند. داستان این فیلم مربوط است به دوران سرکردگی پارس ها در حدود 2400 سال پیش، دوره ایی که حاکمیت خان خانی، فئودالی و برده داری بر حدوداً ایران امروز احاطه داشته است. اولاً؛ واکنش بخشی از جامعه فارس به همراه جمهوری اسلامی به اکران فیلم 300 در واقع پذیرش وحشیت های اعمال شده توسط پادشاه هان آن دوره است. درعین حال داستان فیلم، آنچنان که عنوان شد، با شیوه ایی حماسی، تخیلی و تاریخی بازگوکننده بخشی از تاریخ پارسها در این سرزمین بوده است و به ایرانیان غیر فارس ارتباط چندانی ندارد. دوماً؛ نوع واکنش بخشی از جامعه فارس زبان ایران نسبت به این فیلم بشدت هستریک و غیر واقعی است. اعتراض به چهره های خشن پارس ها در آن دوره ابداً دور از انتظار نیست. در آن دوره نه تنها پارسها، بلکه دیگر اقوام و ایلات نیز به دلیل زیستین در محیطی خشن، دارای چهره های خشن تر و زمخت تری بوده اند. این واقعیت را میتوان حتی از روی تصاویری که در 100 تا 150 سال پیش تا به امروز باقی مانده است نیز مشاهده کرد. چه رسد به اینکه درازای تاریخ چهره ها را 2400 سال به عقب بکشیم! بنابراین اساس واکنش بخشی از جامعه فارس ایران نسبت به این فیلم بر مبنای احساسات رمانیزه آنان از تاریخ ایران شکل گرفته است تا واقعیتهایی که واقعاً حادث شده اند. جالب ترین بخش ماجرای واکنش نسبت به فیلم "300" سکانداری مسئولین رژیم جمهوری اسلامی از معاون رئیس جمهوری، نمایندگی ایران در سازمان ملل، بعضی از سفارتخانه های جمهوری اسلامی گرفته تا سایت بازتاب، روزمانه همشهری و… در مخالفت با نمایش این فیلم است. مخالفت و واکنشی که قند در دل به اصطلاح ایران دوستان ناب!! آب می کند و جمهوری اسلامی را با افراطیون فارس ایران هم رای و هم قدم می کند! هدفی که جمهوری اسلامی از چندی پیش آشکارا در این جهت گام برمیدارد. حرکت فریبکارانهء جمهوری اسلامی با تکیه بر سانتی مانتالیسم ناسیونالیسم فارس امروز افکار عمومی جامعه و بویژه افکار عمومی بخشی از جامعه فارس ایران را به قربانگاه فریب خود کشانده است. حالا رهبران مذهبی و اسلامی ایران طرفدار خشایارشاه شده و علاقمند تاریخی شده اند که به اسلام هیچ ارتباطی ندارد. البته در عین حال نیز نباید به واکنش جمهوری اسلامی در قبال حوادث فیلم 300، در 2400 سال پیش ایراد گرفت، چرا که رژیم جمهوری اسلامی از سوی دیگر حاکمیت ملت فارس بر مقدرات ایران چند میلیتی است. حاکمیتی که متاسفانه گرایش ارتجاعی جامعه فارس سکان دار آن است. جالبتر دیگر اینکه تمامی مسئولین جمهوری اسلامی در مصاحبه های خود تصاویر فیلم "300" را توهین به ایرانیان تلقی کرده اند. این در حالی است که در اغلب فیلم های امروزی ایران نه تنها توهین و اهانت به کشورهای دیگر به وفور یافت می شود، حتی در این فیلمها شهروندان غیرفارس خود ایران مورد استهزا و اهانت قرار میگیرند. متاسفانه افکار عمومی جامعه فارس ایران در هشتاد سال اخیر چنان بافته شده است که برخورد علیه خود را حتی در پرده سینما نیز برنمی تابد. از سوی دیگر اینکه؛ رشد و توانایی کیفی جامعه ایران وقتی حتی همین امروز نیز در آغاز قرن 21 دارای رژیمی عقب مانده، مذهبی و نژدادپرست را بر پیکر خود لمس می کند، چگونه می تواند مدعی داشتن رژیمی متمدن در 2400 سال پیش باشد؟ شاید ناسیونال شونیستهای ایران در پاسخ این پرسش بگویند که؛ ایران هر روز صد گام به عقب برداشته است!! اما کدام عقل سلیم است که چنین تصوراتی را بپذیرد؟ واکنش غیر معقول ناسیونالیسم افراطی فارس در هم پالگی با جمهوری اسلامی نسبت به فیلم "300" خاطره سلمان رشدی و معروفیت او را در سطح دیگر زنده کرد و زمینه های فروش هر چه بیشتر این فیلم را فراهم ساخت. به گونه ایکه این فیلم می رود به پرفروش ترین فیلم سال بدل گردد. |
|
تاکنون هيچکدام از فيلمهای سينمائی هاليوود به اندازه فيلمهای « 300 » و « هرگز بدون دخترم » بواقعيت نزديک نبوده است. آنگونه که در اسناد تاريخی مشاهده ميشود، هخاها که بنای زندگی اشان حمله، کشتار، غارت و برده گيری و شهوترانی بگونه حيوانی بوده است، با ستم رسانی بسيار به ملل همسايه اشان لشکری چند صد هزار نفری گرد آورده بودند که با نيات و فرهنگ بربريت خود به يونان آنزمان حمله کنند. همه ماجرائی که در اين باره در تاريخ آمده است ميتوان اينگونه خلاصه کرد که در حوالی آبهای يونان بر اثر طوفانی زودگذر کشتيهای پارسها غرق ميشوند و خدای پارسها با لشکری که از راه زمينی در حرکت بودند چند پيغمبر را نزد « سپارتها » (فدائيان يونان) ميفرستد. پيغمبران پارسها با فرهنگ و زبانی بسيار مهاجمانه، بی ادبانه و وحشيانه که در عادات هميشگی آنها بوده است، با سران سپارتها روبرو شده و سخن ميگويند. اين پيغمبران از سپارتها ميخواهند تا خود، زنان و فرزندان دختر و پسرشان را برده خدای پارسها بشمارند. بانوی اول سپارتها که گستاخی و فرهنگ رذيلانه پارسها را در پيغمبران آنها ديده بود، يقين يافت که مابقی پارسها بيش از اين وحشی اند. لذا رای به کشتن آنها ميدهد. سپارتها بسيار کوشش نمودند تا برای دفاع از سرزمينشان نيروئی از هر جهت دانا و آبديده فراهم کنند. تعداد نيروی برگزيده از 300 سپارت تجاوز نکرد. سپارتها با همين لشکر کوچک اما بسيار قوی از يونان دفاع ميکنند. دفاع سپارتها سبب شد تا خدايگانی ِ پارسها تا دوران ساسانيها، که بوسيله بلوچها و اعراب بکلی نابود شدند، از فکر کردن به يونان نيز واهمه داشته باشند. با بررسی بيطرفانه صدها اثر تاريخی و آرکئولوجی، ميتوان گفت که داستان فيلم 300 بواقعيت نزديک است. علت مغشوش شدن ذهن خراسانی زبانان امروزی که کمتر نسبتی با فارسهای قديم دارند از شنيدن و ديدن واقعيات تاريخی از آنجا سرچشمه ميگيرد که آلمانها، انگليسها و فرانسویها برای ساختن جائی بنام "ايران" و نشاندن حکومتهائی سارق در رأس آن، مجبور بودند تا تاريخ، نقشه و جغرافيائی برای اين کشور تازه تأسيس سرهم کنند. و متأسفانه خراسانيها هم همين فرهنگ و تاريخ ساختگی را مهد همه چيز خود قرار داده و باور نمايند. ناگفته نماند که کليه کاوشهای باستانی و غيره نيز در دست سه کشور نامبرده بوده است. پس از حمله بلوچها و اعراب به فارس، بيش از چهار قرن اعراب بر فارس و خراسان حکومت کردند. سپس با قدرتمند شدن ترکان شمال، پارس و خراسان ضميمه امپراطوری ترکها گرديد. مغولها حمله ای تاراجگرانه اما زودگذر بر سرزمينهای تحت سيطره ترکان نمودند. از آنجائيکه مغولها دين و مذهبی مانند اعراب بر گرده ی مردم سوار و نشر ندادند، سياست و چيرگی آنها بر مناطق مورد حمله با گذشت زمان کوتاهی رو به ضعف گرائيد و ترکان اينبار با سياست تقويت فلسفه اسلام دوباره بر مناطق فارس و خراسان و حتی هندوستان چيره شدند. در اولين حمله مغولها بازماندگان تقليل يافته پارسها به جاهای ديگری از قبيل هند مهاجرت کردند. خراسانيها که اکثريت سربازان حکومتهای ترکان را تشکيل ميدادند در مناطق پارس قديم سکونت گزيده، از اينرو زبانشان « دری » بر مناطق پارس غالب گرديد. اگر به هند سفر کرده و يا مطالعه ای در مورد پارسهای هند داشته باشيد، متوجه خواهيد شد که امروزه فقط جامعه پارسيان هند به زبان پارسی واقعی سخن ميگويند. از اينکه امروز زبان دری به اشتباه "فارسی" ناميده شده است، عجله و اشتباهی بود که گروه فرهنگی ـ سياسی ارسالی اينتليجنت سرويس انگليس( اردشير جی، محمود افشار و رضا ميرپنج) جهت تشکيل سريع "ايران" مرتکب شده بودند. "تاريخ و هويتی" که در مدت هشتاد سال گذشته( 1925 ـ 2007) در مدارس "ايران" تدريس گرديده و ميگردد، حاصل همان آرتيست بازيهای ماجراجويان و جاه طلبان انگليسی، فرانسوی و آلمانی قرن گذشته است که امروز با اسناد معتبر، کم آگاهی و نيات غير انسانی آنها عيان شده و روزبروز ميرود که بدنام تر شوند. اسناد و مدارک اکتشافات باستانی هنوز در موزه های غرب و در اختيار فرانسویها، انگليسها، آلمانها و آمريکائيهاست. سال 1982 فيلمی بنام « کـُنان دِ باربارين » بنمايش گذاشته شد که مبارزه آخرين بازماندگان حکومت بلوچها « آشِکانيان دراويدی(براهوئیها) » را عليه آرين ها و خدايشان ضحاک ماردوست نشان ميداد. اين فيلم هرچند با صحنه هايی جلب کننده برای تماشاگران ساخته شده بود، اما سناريوی آن بر پايه اکتشافاتی ميباشد که مدارکش در دست غربيهاست. سال 1982 رژيم دست نشانده و غاصب پهلوی از موضوع فيلم کنان اطلاع داشت اما بخاطر حفظ آبروی کمی که غرب با ساختن تاريخی دروغين برايش طبخ کرده بود، سخنی نگفت. خوراسانيهايی که بيش از 900 سال سپاهيان و متأسفانه بردگان امپراطوريهای عرب، ترک و مغولی و در هشتاد سال اخير بازيچه سياست انگليسها بوده اند، هيچ نشانه ای در دست ندارند که بتوانند خود را بازماندگان برده های بربريت حکومتها يا خدايان وحشی پارس قديم بر شمارند. اينکه امروز ملاهای خراسانی زبان بر رد فيلم 300 گلو پاره ميکنند، فقط بخاطر فريب مردم " فارس امروزی " است؛ تا از اينطريق حس موهوم ملی و تاريخ کذب فارسهای امروزی را به بهانه سر پای نگاهداشتن " ايران انگليسی" برانگيخته و با سوء استفاده از آنها پشتوانه ای برای حکومت قبيه خود فراهم آورند. هرچند ملاها تمام راههای کسب آگاهيهای واقعی را بروی مردم دری زبان يا فارس امروزی بسته است، اما مردم ملل بزور گنجانيده شده در "ايران"، بلوچها، آذربايجانيها، کوردها، احوازيها و تورکمنها بنا به وظيفه انسانی خود تلاش خواهند کرد تا پرده های جهل و تزوير "ايران" و رژيمهای ديکتاتور و اشغالگرش را جهت آگاهی رسانی به مردم خوراسانی زبان "فارس امروزی" عيان و افشا نمايند. الس پهره ای |
|
بازهم فریبکاران پرشیا(فارس/فارستان) رابجای ایران عوضی میگیرند! درهفته های پایانی سال جاری دورویداد بظاهرکوچک وبی اهمیت در داخل وخارج بحثهای زیادی رابرانگیخت. اگرچه فیلم 300 بخش بسیارکوچکی ازتوحش وبربریتِ جا نیان ِبیابا نگردِهخامنشی(خاخامنشی) رانشان میدهد، باستان پرستان ِالکی خوش ِطرفدارافتخارات ِموهومی،دوستاران ِنژادِموهومی ِآریائی درواقع فاشیستهای ِدبشِ ِ وطنی "غرورملی"خودراتحقیرشده دیده،وحشیت ِهخامنشیان را بحساب ایران وایرانی میگذارند،درحالیکه درفیلم نامی ازایران وایرانی نیست!!! اسنادوشواهدبسیار معتبرتاریخی از جمله درموزه ی ناتینگهام-انگلیس،پادشاهان هخامنشی راامپراتوری شیطان، جنایتکاران اصلی تاریخ ومایه ی ننگ بشریت میداند.متاسفانه مورخین ومحققین صدسال اخیربجزتعدادانگشت- شمار اکثرأمزدوران استعمارونانخورِشاهان ِانگلیس ساخته ی پهلوی بوده وهستند.بعنوان مثال نگاهی کوتاه –بآثارنویسندگان پیروپاتال ایرانیکا(=پرشیکا)وسایت"فرهنگ وهنر"نشان میدهدکه این نویسنگان پان فارسیسم با هزاران دروغ اززمین وزمان وصغرا-کبراگفتن های تکراری ِاحمق فریب هنوزهم سعی دارند جنایتکاران تاریخ یعنی هخامنشیانراایرانی جابزنند. پیش کسوتان اینها،شبه روشنفکران دوران رضامهتر(معروف برضا شاه)وحشیان بیابانگردوخونخوارهخامنشی راشاهان ِآریائی ایرانی جازده تابتوانندازآخورفاشیستهای ژرمنی هیتلربهره مندگردند،رضا مهترپهلوی توسط اربابانش همانهائیکه آورده بودندبعدازاتمام تاریخ مصرفش بردندولی تاسف باربودوضع بداندربدنیم پهلوی یعنی محمدرضاشاه-سگ ِزنجیری اربابان آمریکائی/انگلیسی- این"خدایگان شاهنشاه آریامهربزرگ ارتشداران"! بعدازسی وهفت سال خیا نت وجنایت ووطن فروشی درحسرت ِخواب ِآسوده ی دوهزاروپا نصدساله ی کورش هخامنشی (این جانی وخونخواربی نظیرتاریخ بشریت)،وقتی تاریخ مصرفش بسرآمد،دربدروآواره حتی جائی برای مردن پیدانمیکردکه اگرانورالسادات عرب(بقول راسیستهای وطنی تازی تبار!!!)بدادش نرسیده بود معلوم نیست چگونه نزدجد خونخوارش کورش روان میشد!!! دلیل محکم برغیرایرانی بودن وحشیان هخامنشی شاهنامه ی شیخ ابوالقاسم فردوسی،کتاب ِمقدس ِپان فارسیسم است که نه تنها هخامنشیانرابعنوان شاهان ایرانی نمیسناسد بلکه تعریف وتمجیدازاسکندر را تاجائی میرساند که اسکندر راحتی بمکه فرستاده ولقب حاجی باومیدهد.ناگفته نماندمحبوبیت اسکندر درمیان ملل مشرق زمین بیشتر ازآنجهت است که اسکندردودمان ننگین هخامنشی را ازریشه برکند. وامااسکناس5000 تومانی این عکس قسمتی ازپشت اسکناس5000تومانی بانک مرکزی رانشان میدهد.اینکه چرا کشورهای همسایه ی – غربی بصورت سنگ(آجر)های تکه تکه برنگ قهوه ای کمرنگ وپررنگ نشان داده شده،روشن نیست! این اسکناس جدیدرژیم طبق معمول عکس بانی جمهوری اسلامی رادرصفحه ی روئی داراست ولی برخلاف اسکناسهای قبلی که صفحه پشتی همیشه بانگلیسی بوده،اینبار جمله ای بزبان فارسی با خط زیبای عربی بطور صعودی نقش بسته است.سمت راست نوشته ی فارسی عکسی ازچندالکترون برای نمایش انرژی هسته ای وزیر نوشته ی فارسی خلیج"فارس"بزبان انگلیسی باخط لاتین مشخص شده است.واما محتوای نوشته وغرض رژیم؟؟ رئیس جمهوررژیم آقای دکتر احمدی نژاددریکی ازسخنرانیهای اخیرش که گویا بسیار"علمی" هم بوده گفت: **یک شاگرد سیزده چهارده ساله ی یکی ازمدارس باخرید کمی وسائل ازجمله چندتکه آهن پاره ازآفتابه فروش محله شان موفق بتولید انرژی هسته ای شد!!!**بااین علم هسته ای احمدی نژادبه هسته ای نژادمعروف شد! درباره ی سیاست هسته ای رژیم وبسیج امت همیشه درصحنه باشعار"انرژی هسته ای حق مسلم ماست"،جهت فریب افکارعمومی،دهن کجی وگردن کشی درمقابل مجامع بین المللی،عدم همکاری باارگانهای مربوطه،فعالیت ومخفی کاری هسته ای بیش ازدودهه ازجمله غنی سازی اورانیم و...همه وهمه ازجان ومال مردم زحمتکش، سخن ها بسیار گفته شده است. اکنون درآستانه ی تصویب قطعنامه ی دوم شورای امنیت،مامردم میبایدعلیه هرگونه تحریم اقتصادی که دودش بچشم مردم خواهد رفت،اعتراض نموده،ضمن افشاء ومحکوم کردن سیاستهای هسته ای رژیم،حمله ی نظامی امپریالیستها وصهیونیستهارامحکوم نموده واز رژیم بخواهیم که به تعهدات بین المللی گردن نهد.نتیجه ی حمله نظامی امپریالیستهاهرچه باشد وضع بد مردم را بدترکرده ودرسطح ملی ومنطقه ای فاجعه بارخواهدبود. نوشته ی فارسی حد یث جعلی وخودساخته از پیغمبراسلام"دانش اگردرثریاهم باشدمردانی ازسرزمین فارس بآن دست خواهندیافت"باخط واقعأ زیبای عربی نوشته شده است!!اساس پان فارسیسم مانند هرپان دیگری بر- برتری جوئی ونژادپرستی استواراست،همه میدانندکه پیغمبر اسلام ازامت اسلامی صحبت نموده وحتی برقوم خودنیز برتری قائل نشده است.بااین حد یث ساختگی علاوه بر اهانت به زنان فارس زبان ،ملل غیرفارس ایرانی مستقیمأ مورد هدف قرارگرفته اند.واین سیاست عمومیت دادن ِتعصب ِفارسی است(ازسخنان احمدی نژاد). این حدیث جعلی اوج جنون پان فارسیسم رانشان میدهد،به هیچ گرفتن زنا ن فارس زبان آزادیخواه و فرهیخته در سه کشوربسیارعقب مانده وطاعون زده ازنظرفرهنگی ایران-افغانستان وتاجیکستان،سرکوب مداوم خلق های ایران بجای قبول منطقی خواستهای ملل وخلقهای غیرفارس زبان ،سرکوب جنبشهای دانشجوئی- زنان-کارگران معلمین- بیکاران و...شایداینهمه نشانه ی انقلابی باشدکه اینان نیزمثل سلفشان محمد رضاشاه فراری بزرگ –ارتشداران دیر خواهند شنید! مشکل همیشگی خلیج ویابنا بگفته ی ناسیونالیستها وفاشیستهای وطنی"خلیج همیشه فارس"!!! چاپ نقشه ی خلیج ونامیدن آن"خلیج فارس"بانگلیسی درپشت اسکناس همانطوریکه درشکل بالادیده میشود، یکی ازسیاستهای بحران آفرین وشونیستی درعرصه ی ملی ومنطقه ای است،تحریک احساسات بظاهرملی امت همیشه درصحنه،رقابت وچشم همچشمی با ناسیونالیستهای سلطنت طلب وفاشیستهای وطنی(پان فارسیستها)است. بگمان من سیاست رژیم ازچاپ وپخش اسکناس جدید رامیتوان چنین خلاصه کرد: رژیم بمثال سکه ای است که یک روی آن را پان فارسیسم وروی دیگرآنرا پان شیعیسم تشکیل میدهدوبسته به شرایط زمان ومکان مشخص ومساله ی مورد نظرگهی ماهیت فاشیستی آریائی(پان فارسیسم) وگهی نیزماهیت فاشیستی مذهبی شیعیسم باوج جنون ودیوانگی میرسد. چگونه ممکن است خلیجی واقع بین ایران وچندین کشورمستقل همسایه بزرگ یاکوچک نام مشترک نداشته باشد؟ باعلم باینکه قبل ازیکسان سازیهاوفارسبازیهای رضاشاه ِساخت ِانگلیس،فارس زبانان درکرانه های بخش ایرانی خلیج یاحضورنداشتندویا دربین عرب زبانان ایرانی در اقلیت محض بودندوکرانه های دیگرخلیج کلأ عرب زبان بوده وهستند.آیا مساله بوداربمشام نمیرسد؟این سئوالی است که فرهیختگان،آزاداندیشان،دموکراسی وبرابری -خواهان ِفارس زبان باید جواب دهند والا جواب رژیمهای گذشته وحال روشن است. درکلیه ی اسنادامپراتوری عثمانی که عراق رانیزشامل میشد،همه جا ازخلیج بصره صحبت شده وخیلی بندرت ازخلیج عربی وایرانی نام برده شده است.وزارت ارشادجمهوری اسلامی ایران درکتاب سراسرجعلی وتقلبی بنام "خلیج فارس درنقشه های کهن"سعی نموده است بهروسیله ی ممکن وناممکن نام خلیج "فارس"ساخته ی رضا شاهی راتوجیه کند.پرواضح است دراین مساله ی مهم اسناد وشواهدتاریخی هموطنان عرب زبان ملاک اصلی میباشد.پیش بسوی همبستگی ملی بین تمام ملل ایرانی فارس-کرد- بلوچ-ترک-عرب-ترکمن-لر....درمبارزه علیه فاشیسم نژادی(آریائی ،علم مدرن ژنتیک فقط یک نژاد انسانی میسناسد)وفاشیسم مذهبی شیعه. |
|
در حالی که بربر بودن و وحشی بودن و غیر بومی بودن پارسها ودر راس آن هخامنشیان چیز جدیدی نیست، و کتابهای کتزیاس و و تاریخ دانان دیگر از جمله از خود ایرنانیان کتاب ۱۲ قرن سکوت ناصر پور پیرار و هزاران مقاله و رساله دیگر در رابطه با آن به این واقعیت مهم اشاره دارد ، اخیرا پان آریائیها برای اینکه خودی نشان بدهند و از تمدن سگی خود دفاع کنند به جای آن کارتون می سازند. |
|
فرزاد صمدلی * 30 مارس 2007 از معمولترین اقدامات نظام بانکی هر کشور، انتشار اسکناسهای جدید است. ارزش نقدی و بعبارت ساده تر، درشتی این قبیل اسکناسها نیز براساس نیازهای اقتصادی آن کشور تعیین می شود. اما هر اسکناس جدید علاوه بر جنبه اقتصادی، واجد خصلتهای فرهنگی، تاریخی و سیاسی است. به همین دلیل است که دولتهای جهان با وسواس چشمگیری اقدام به طراحی و چاپ اسکناسهای رایج ملی می کنند. در واقع طرحها ویا تصاویر دو سوی یک اسکناس، تمثیلگر عصاره های فرهنگی، حماسه های تاریخی و نمایه های سیاسی یک ملت و در کل یک کشور است. به این ترتیب انتشار یک اسکناس جدید می تواند به معنای یک نکته عطف اقتصادی، یک اقدام موثر فرهنگی و یا یک حرکت مهم سیاسی در عرصه ملی یک کشور تلقی شود. طبعا نظام بانکی جمهوری اسلامی ایران نیز نمی تواند از این منطق مستثنی باشد. خبری که در اسفند ماه سال 1385 بر تلکس خبرگزاری ایرنا منتشر شد و در فاصله اندکی در خبرگزاریهای مهم جهان منعکس گردید منطق و راستای حاکمیت کنونی ایران را در عرصه های ملی به ساده ترین، واضحترین و موثرترین صورت ممکن بیان کرد: بخش فارسی سایت بی بی سی: مقام های بانک مرکزی ایران از انتشار اسکناس پنج هزار تومانی با نقشه این کشور و نشان انرژی هسته ای در وسط آن خبر داده اند خبرگزاری دولتی ایران، ایرنا، به نقل از جلال جلیلیان، مدیر کل ریالی و نشر بانک مرکزی ایران، نوشته در مرحله اول شش میلیون قطعه اسکناس پنج هزار تومانی چاپ شده که از روز بیست و یکم اسفند ماه سال جاری خورشیدی (دوازدهم مارس) به شبکه بانکی این کشور وارد می شود.در حالی که انتقادها به دولت ایران به خاطر گرانی و افزایش قیمت برخی کالاها در ماه های اخیر شدت یافته، برخی کارشناسان انتشار اسکناس های با ارزش بالاتر را دارای آثار تورمی دانسته اند... روی اسکناس پنج هزار تومانی، همچون دیگر اسکناس های موجود در چرخه اقتصادی ایران، و منطبق بر قوانین جاری جمهوری اسلامی، تصویر آیت الله خمینی چاپ شده است.پشت این اسکناس نقشه ایران چاپ شده که وسط آن نشان انرژی هسته ای و پایین آن 'خلیج فارس' به زبان انگلیسی حک شده است. در میانه نقشه همچنین روایت از پیامبر اسلام به خط فارسی شکسته به چشم می خورد که نوشته است: " دانش اگر در ثریا هم باشد، مردانی از سرزمین پارس بدان دست خواهند یافت."... http://www.bbc.co.uk/persian/business/story/2007/03/070303_mv-five-thousand.shtml هر برگ اسکناس، به معنای دو تابلوی ملی است. چنانکه گفتیم دو سوی یک اسکناس، خلاصه موجودیت یک کشور و آینه اهداف حکمرانان آن است. اما با توجه به اینکه ملل و اقوام ایران، به دلیل حاکمیت یک نظام توتالیتر بر کشور قادر به تاثیرگذاری محسوس بر عملکرد نظام سیاسی کشور نیستند لذا بطور قطع می توان گفت که تصاویر و طرحهای این اسکناس به ویژه حدیث مندرج بر پشت آن، نه تنها منعکس کننده اراده و خواست ملی جمعیت هفتاد ملیونی ایران- بعنوان دهمین کشور کثیرالقوم جهان- نمی باشد بلکه به بیانی صریح، قاتل وحدت بین اقوام ایران و عامل بروز تفرقه در میان ملل جهان اسلام است. قبل از اینکه به ذکر ادله عقلی و نقلی در رد جهل و جعل موجود در تصاویر و تقاریر ظهر این اسکناس بپردازیم ذکر این سئوال خالی از فاید نخواهد بود: به چه دلیل حاکمیت جمهوری اسلامی، هر موفقیتی را به نام قوم پارس و هر شکستی را به نام ملت ایران تعبیر می کند؟! بعنوان مثال اگر در فیلمهای سینمائی مشهوری چون "بدون دخترم هرگز"،"اسکندر کبیر" و یا "300"، به صورت مستقیم به نام قوم پارس اشاره می شود و رفتار اجتماعی و نقش تاریخی آنها مورد نظر قرار می گیرد، نماینده ایران در یونسکو، بلافاصله آنرا توهین به ملت ایران می داند اما وقتی موزه ای ازپنج هزار سال تاریخ اقوام و ملل جغرافیای ایران در کشورهای خارجی به نمایش گذاشته می شود با نام "پنج هزار سال هنر پارسی" شناخته می شود و یا اگر موفقیتهایی در زمینه انرژی هسته ای حاصل می شود بسرعت حدیث جعلی مردان پارسی برای فارسیزه کردن آن دستاوردها استفاده می شود و در این میان هیچ اشاره ای حتی به ترکیب "ملت ایران" نیز دیده نمی شود! اسکناسهای بحث برانگیز بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران - نخستین اسکناس پر مناقشه، نشر اسکناس ده تومانی(100 ریالی) با تصویری از مرحوم سید حسن مدرس بر روی آن و مجلس شورای اسلامی سابق در پشت آن بود. این اسکناس که در اواسط دهه شصت منتشر شد به حد گسترده ای مورد تفریح، تمسخر و تحلیل عموم قرار گرفت. یکی از مهمترین کشفیات مردم کوچه و بازار، کشف تصویر دست کم سر یک روباه در درون محاسن انبوه پرتره مدرس بود! - دومین اسکناس پر مناقشه، اسکناس دو هزار تومانی(20.000 ریالی) اوایل دهه هشتاد می باشد. در روی این اسکناس، تصویر آیت الله خمینی دیده می شود که بصورت واضحی غمگین و متاثر است. این اسکناس بعد از چاپ و قبل از نشر، مورد اعتراض نهادهای حکومتی قرار گرفت. برخی از این نهادها اکنون نیز بر جمع آوری این اسکناسها تاکید دارند. - سومین اسکناس، بی تردید پر مناقشه ترین اسکناس ملی و در واقع نقطه عطفی در سه دهه تاریخ مملو از فناتیزم مذهبی و فاشیزم قومی حاکمان تهران محسوب می شود. حدیث جعلی مندرج بر پشت این اسکناس، حتی به فرض محال در صورت صحت، از نظر عقلی و سیاسی، از قابلیت نشر بر روی اسکناس برخوردار نیست. بازبینی تصاویر و تقاریر پشت اسکناس 50 هزار ریالی 1- در پشت این اسکناس، محل نشر و ارزش آن به زبان انگلیسی نوشته شده است. این قبیل نوشته ها را بر روی هر اسکناسی می توان یافت. 2- یک نشان هسته ای برروی نقشه ایران نقش بسته و در زیر آن جمله ای به نقل از حضرت رسول اکرم(ص) در ستایش حیرت انگیز از مردان پارسی درج شده است. به نظر می رسد که حکومت تهران جهت اعطای مشروعیت دینی به موفقیت نسبی هسته ای در ایران اقدام به استفاده از این جمله کرده است. درچنین شرایطی، این موفقیت نسبی، فقط و فقط به معنای پیروزی برخی از مردان پارسی خواهد بود و لاغیر. 3- حدیث ادعایی مذکور، در نقشه ایران، برروی محدوده ای نوشته شده که محل زندگی فارسها، تورکهای قشقائی، عربها و لرها است. از نظر سیاسی، این امر به معنای انکار موجودیت اقوام غیر فارس در این اراضی است. 4- نام خلیج فارس بصورت برجسته ای بر روی دریای واقع در جنوب غربی ایران نوشته شده است. نام این آبگیر بین المللی به شدت محل اختلاف ایران با دولتهای منطقه است. به یاد داریم که بعد از اقدام موسسه بین المللی نشنال جیوغرافی در خصوص خلیج عرب نامیدن این آبراه، دولت فارس تهران بدون توجه به حضور قریب به 5 میلیون عرب در ایران، فرهنگ و نژاد و زبان و تاریخ اعراب را مورد اهانت قرار داد. نهایت اینکه در این اسکناس، نام بحر خزر و دریای عمان به رغم فضای موجود جهت نگارش، نادیده گرفته شده است. گوئی بانک مرکزی ایران و در واقع حکومت جمهوری اسلامی، جهان را تنها از پشت عینک پارسی می نگرد! 5- استفاده از کلمه پارس به جای کلمه فارس نیز سبب تردید است. در حالیکه در متن عربی حدیث ادعائی مذکور، گوینده کلماتی چون فارس و عجم را ذکر کرده است، بانک مرکزی ایران از ذکر کلمه فارس (تعریب و در واقع اسلامیزه شده کلمه پارس) خودداری می کند. طبعا کلمه پارس، برای شنونده و یا خواننده بیشتر تداعی کننده کلماتی چون پرشیا، پارسه(پرسپولیس) و پارسیان زرتشتی است. لذا می توان گفت که در درج این حدیث کذائی برروی اسکناس جدید، ناسیونالیزم رومانتیک، آرکائیسم و پان فارسیزم بیشتر از هر چیز دیگری مد نظر تصمیم گیرندگان بوده است. 6- بروی نقشه کشور کنونی افغانستان طرحی شبیه منظومه شمسی وجود دارد که تنها سیاره زحل در آن در حال چرخش دیده می شود. شاید هدف طراح، ارایه تمثیلی از کلمه ثریا در حدیث ادعایی مذکور می باشد. این تمثیل با ترسیم منظومه ای با یک سیاره، ناقص و حتی مضحک است. با توجه به ترکیب نقشه ایران بهتر آن بود که طرح منظومه شمسی، حتی القمدور در اطراف دریای خزر و دست کم بر روی نقشه عراق ترسیم شود. اما شاید حضور اقوام پشتو و تاجیک در افغانستان، بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران را مجبور به اتخاذ چنین خبط ترسیمی واضحی کرده است! تحقیق در صحت یا سقم حدیث ادعائی منسوب به حضرت رسول اکرم (ص) تشخیص دادن بعضی از احادیث جعلی خیلی آسان است و کافی است که از قرآن، سنت پیامبر (ص)، و عقل مان استفاده کنیم. الف- از منظر قرآن کریم: از نظر قرآن تبعیض نژادی کاملا غیر قابل قبول است: 1- ای مردم از پروردگارتان پروا کنید، آنکه شما را از یک تن آفرید و همسرش را نیز از او پدید آورد و از آن دو مردان و زنان بسیاری پراکنده کرد. سوره نساء، آیه 1 2- این حدیث در تضاد با سیزدهمین آیه شریفه از سوره مبارکه حجرات است. در این آیه خداوند می فرماید: ب- از منظر سنت حضرت پیامبر (ص): اصولا یکی از شعارهای اسلام مبارزه با نژادپرستی و مظاهر اشرافیت بود و اولین مومنین به پیامبر اسلام هم بردگانی چون یاسر و سمیه و بلال بودند. تمام روایات منقول از پیامبر و ائمه همه در مذمت نژادپرستی و تفاخر نژادی هستند. نظر پیامبر (ص) و ائمه (ع) در مورد تفاخر نژادی چیست: 1- ای مردم خدای شما یکی و پدر شما یکی است، همه از آدمید و آدم از خاک است، هرکس از شما پرهیزکارتر است پیش خدا بزرگوارتر است، عربی بر عجمی جز به پرهیزکاری امتیاز ندارد. پاینده، ابوالقاسم؛ نهج الفصاحه [مجموعه کلمات قصار حضرت محمد]، حدیث: 1044 2- محبوب ترین بندگان خدا به نزد وی کسی است که با بندگان او مهربان تر است. همو، همان، حدیث: 578 3- بدانید که مردم از آدم پدید آمده اند و آدم از خاک، بزرگوارترین مردم در نظر خدا پرهیزگارترین آنهاست. همان، حدیث: 467 4- خوارترین مردم کسی است که مردم را خوار شمارد. همان، حدیث: 250 5- بنگر که تو از سرخ پوست و سیاه پوست بهتر نیستی جز آنکه در تقوا از او برتر باشی. همان، حدیث: 562 6- امام صادق (ع) روایت کرده است که رسول خدا (ص) فرمود: هر کس به اندازه خردلی در دلش تعصب ورزی باشد، خداوند او را در روز قیامت با عرب های جاهلیت بر می انگیزد. اصول کافی، کتاب ایمان و کفر، باب تعصب، حدیث: 2545 7- امام صادق (ع) فرموده است: هر کس تعصب بورزد یا برای او تعصب ورزیده شد، رشته ی ایمان از گردنش جدا می شود. همان، حدیث: 2544 8- امام سجاد (ع) فرموده است: شگفتا از متکبر فخر فروش که دیروز نطفه بوده است و فردا مرداری خواهد شد. همان، همان، باب فخر و کبر، حدیث: 2629 9- مردی نزد رسول خدا (ص) آمد و گفت: من فلانی پسر فلانی ام، و تا هفت پشت شمرد. رسول خدا گفت: هان که تو دهمین ایشان، در آتش هستی! همان، حدیث: 2633 10- پیامبر (ص) فرمود: آفت اصالت خانوادگی فخر فروشی است. همان، حدیث: 2634 11- امام صادق (ع) فرموده است: هر کس از نسبی بیزاری جوید، اگر چه ناچیز باشد، به خداوند کفر ورزیده است. همان، باب بیزاری جستن از نسب، حدیث: 2720 http://www.ettelaat.net/extra_06_10/t_z_b_e_h.asp ج- از منظر ادله عقلی: 1- مهمترین نوشته ای که در پشت این اسکناس جلب نظر می کند جمله ای است که به خط شکسته فارسی و به نقل از پیامبر اعظم(ص) نوشته شده است: دانش اگر در ثریا هم باشد مردانی از سرزمین پارس بدان دست خواهند یافت (!) 1- 1- این حدیث عقلا و تاریخا نمی تواند صحیح باشد. اساسا چه دلیلی دارد که حضرت پیغمبر(ص) از ذکاوت و یا قدرت علمی یک قوم بخصوص تعریف کند و چنین خصایصی را برای دیگر اقوام در نظر نگیرد و بعبارتی دیگر برخلاف تعالیم الهی و اصول مساوات طلبانه خود، قومی را ستایش کند که در آنزمان نه تنها کار علمی خاصی انجام نداده بود بلکه به دلیل منع سواد آموزی، کیفر علم اندوزان، ترویج آتش پرستی و تشویق ازدواج با محارم، در جاهلیتی عمیق و ترسناک به سر می برد. 1- 2- مطابق اعتقاد علمای شیعه، حضرت پیامبر(ص) معصوم است و از معصوم عمدا و یا سهوا خطائی سر نمی زند. بنابراین خبری که از لسان پیغمبر اسلام خارج می شود هرگز خلاف واقع نخواهد بود. در چنین شرایطی آیا بهتر نبود که پیغمبر اسلام از فتح آسمانها توسط پاکستانی ها (به دلیل دسترسی به انرژی و سلاح هسته ای بعنوان نخستین کشور مسلمان جهان) و یا روسها و آمریکائیها (به دلیل فرستادن دهها سفینه فضائی به آسمان)سخن می گفت؟! فی الواقع در حال حاضر بجای برخی از مردان پارسی، جمعی از زنان و مردان روس و آمریکائی اقدام به سفر به ثریا کرده اند! 1- 3- درجه ستایش قوم فارس دراین جمله با توجه به زمان بیان آن فوق العاده شدید و غلیط است. در این نقل قول سعی شده است تا جهت ستایش قوم پارس، غیر متصورترین تصور مردمان 1400 پیش را از زبان پیغمبر اسلام ترویج کنند. چنین ستایشی از یک قوم محال عقل انسان عاقل است. تمثیل امروزین آن شاید به این صورت باشد: اگر الماس در درون هسته مذاب زمین هم باشد مردانی از سرزمین آنگولا برآن دست خواهند یافت! 2- این جمله متضمن تبعیض فاحش جنسیتی است. بعبارتی مطابق این ادعا، زنان لایق فعالیتهای علمی نیستند. در حالیکه اسلام کسب علم و دانش را بر هر زن و مردی واجب دانسته است. 3- افراد ذکور غیر بالغ شرعی ( زیر 15 سال مطابق تقویم هجری) و قانونی(زیر 18 سال مطابق تقویم شمسی) در این جمله نمی گنجند. این در حالی است که علم اندوزوی سن بخصوصی ندارد. جستجوی راویان حدیث مردان پارسی در کتب حدیث الف- در کتب شیعه: اصل حدیث در کتاب قرب الإسناد نوشته عبدالله بن جعفر حمیری (رض) در قرن سوم هجری آمده است. علامه مجلسی (رض) آن را در بحارالأنوار به نقل از همین کتاب آورده است. حدیث بدین صورت بیان شده است: . ب- حدیث در کتب اهل سنت : ب-1- حدیثی بدین مضمون در کتاب الحلیه ابو نعیم الأصبهانی(یا اصفهانی) وجود دارد که بصورت ذیل است:(منهم) الحافظ أبو نعیم الإصبهانی فی الحلیه ( ج 6 ص 64 طبع مصر ). حیث قال : حدثنا أبوبکر ، ثنا الحارث ، ثنا هوده ، ثنا عوف ، عن شهر قال : سمعت أبا هریره یقول : « قال رسول الله (ص) : لو کان العلم منوطا بالثریا لتناوله رجال من أبناء فارس رواه یزید بن زریع و أبو عاصم عن عوف مثله الخ .( به نقل از کتاب شرح إحقاق الحق ج3 - السید المرعشی (رض) .
جرجی زیدان در « تاریخ تمدن اسلام» متذکر میشود که : ابوهریره از صحابه مستقیم حضرت محمد بود که در جنگ خیبر جزو اصحاب درآمد، ولی بیش از چهار سال مصاحبت او را نداشت و از مقربان و نزدیکان نیز نبود، معهذا به تنهایی قریب 503000 حدیث از او روایت کرد. نمونه ای از احادیث ابوهریره که در « صحاح » بخاری و مسلم، موثق شناخته شده اند و فاقد مبنای قرآنی و عقلی هستند عبارتند از: - « ابوهریره از رسول اکرم صلی الله علیه و آله روایت کند که حضرت موسی همیشه نهان از بنی اسرائیل آب تنی میکرد. میگفتند: قطعآ فتق دارد. یکروز که لباس خود را به سنگی نهاده بود سنگ براه افتاد و موسی بدنبال آن دوید تا بمیان قوم رسید و او را بدیدند. آنگاه سنگ ایستاد و موسی لباس خویش برداشت و سنگ را زدن گرفت، و چند زخم منکر بدان زد، و همانا که آیه شصت و نهم از سوره احزاب که گوید: « لاتکونوا کاالذین آذوا موسی خبراه الله مماقالوا » اشاره به همین حادثه است. - « در حدیث است از رسول اکرم، که فرمود: شیطان در نماز مزاحم من شد. با او کُشتی گرفتم و مغلوبش کردم. و خواستم او را به بند کشم تا بازیچه کودکان مدینه شود، ولی از اینکار انصراف یافتم.» ( نقل از کتاب نهج الفصاحه) بدون شبهه «ابوهریره» از جمله کسانی است که به جعل و وضع حدیث دست زده است؛ و در واقع به کذب معروف است و به روایاتش با دیدۀ تردید نگاه میشود و نقلیات او باید بررسی شود تا انتساب آن به پیامبر(صلی الله علیه و آله) اثبات شود. سایت دانشکده علوم حدیث: http://www.hadith.ac.ir/default.aspx?pageid=2491 . در این میان جالب است که بدانید در بقول سایت شبکه پیام صدا وسیمای جمهوری اسلامی ایران ابوهریره بدین صورت تصویر می شود: «ابوهریره»، معروف به «کعب الاحبار»، یکی از عالمان یهودی بود که سال هفتم هجرت اسلام آورد. بعد از اسلام آوردن نیز اخبار و روایات یهود را در میان مسلمانان نشر می داد؛ و در زمان خلفای بنی امیه نیز اسلام اموی را ترویج می کرد و با امام علی (ع) چندان میانه خوبی نداشت. «ابن شهر آشوب»، در کتاب «مناقب آل ابی طالب»، نقل کرده است که وی روزی در زمان خلافت امیرالمؤمنین(ع) نیز از آن حضرت بدگویی کرد. به آن حضرت اطلاع دادند که وی بدگویی شما را کرده است. امام به هیچ کس اجازه ندادند که با او برخورد کند؛ حتی فردای آن روز که ابوهریره نزد امام علی (ع) رفت تا حق خود را از بیت المال مطالبه کند. آن حضرت حق او را از بیت المال پرداخت. وقتی که برخی از اطرافیان به آن حضرت اعتراض کردند که چرا از بیت المال به او می دهید، آن جناب فرمودند : نادانی او نباید بر دانش و گذشت من پیشی گیرد . http://teletext.irib.ir/UserPages/tabid/55/ContentId/4964/Default.aspx در همین خصوص سایت وابسته به آقای توکلی (کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری و از اشخاص اصولگرای جمهوری اسلامی) در خبری کوتاه و البته تسکین دهنده در اینخصوص متذکر شده است:
پس معلوم شد که دو حدیث بیشتر در در این باره وجود ندارد که یکی منسوب به حضرت امام جعفر صادق (ع) است که از پدران بزرگوارش نقل کرده و در کتب شیعه آمده است و دیگری هم از ابو هریره است که منسوب به رسول الله(ص)است و از کتب اهل سنّت نقل شده است و هر دوی آنها ضعیف بوده و قابل اعتنا نیست. در خصوص کسب علم سه حدیث متواتر از پیغمبر اسلام (ص) وجود دارد که عبارتند از: 1- اطلبوا العلم ولو بالصین 2- طلب العلم فریضه علی کل مسلم 3- اطلبوا العلم من المحد الی الحد اما اگر چند حدیث جعلی در مدح فارسها و عجمها گفته شده است دهها حدیث در ذم آنها نیز وجود دارد. مثلا به این حدیث توجه فرمایید: ترجمه متن حدیث فوق که هم به نقل از امام جعفر صادق (ع) و هم احتمالا به نقل از حضرت امام حسین (ع)نقل شده است بصورت ذیل است: «ما از تبار قريش هستيم و هواخواهان ما عرب و دشمنان ما عجم ها(فارسها) هستند. روشن است که هر عربي از هر عجمی بهتر و بالاتر؛ و هر عجمی از دشمنان ما هم بدتر است؛ عجمها را بايد دستگير کرد و به مدينه آورد؛ زنانشان را به فروش رسانيد و مردانشان را به بردگي و غلامي اعراب گماشت. (منبع: سفينه البحار و مدينه الحکام و آثار ؛ صفحه 164، نویسنده: شیخ عباس قمی)» پیشنهاد: با توجه به اینکه پادشاهی اردن هاشمی خود را از نسل قریش می داند و بارها نیز علیه نقش ایران در خصوص عراق موضعگیری کرده است ایا بهتر نیست که این حدیث(جعلی) بر روی اسکناس ملی آنها درج شود!؟ سئوال از آیات عظام در خصوص حدیث ادعایی مردان پارسی صحت یا سقم حدیث ادعائی مردان فارسی، در تاریخ 15 اسفند ماه 1375، از طریق ارسال ایمیل به دفاتر 14 تن از مراجع اعلم تقلید در کشورهای ایران، عراق، پاکستان و هند، مورد پرسش قرار گرفت. مع الاسف به رغم گذشت نزدیک به 30 روز تنها دو تن از مراجع محترم تقلید به این پرسش واکنش نشان داده اند! الف- دفتر آیت الله العظمی صانعی
بسمه تعالی ج - به دليل كثرت سؤالات و استفتائات فقهى، دفتر فعلا از پاسخ دادن به سؤالها معذور است. مى توانيد با مراجعه به كُتبى كه در اين زمينه نوشته شده پاسخ سؤالهاى خود را بيابيد. توضیح: در واقع آنچه که بعنوان جواب از دفتر ایشان ارسال شده است پاسخ به سئوال مورد نظر نیست و فقط بر میزان ابهام موجود افزوده است. اگر این واکنش و یا درواقع پاسخ مصلحتی، ناشی از حساسیت کنونی جامعه در قبال این حدیث ادعایی باشد طبعا زیبنده دفتر یک مرجع محترم تقلید نخواهد بود! ب- آیت الله العظمی سید محمد صادقی روحانی(مد ظله العالی) توضیح: چنانکه ملاحظه می فرمایید از معظم له دو سئوال در این خصوص پرسیده شده است. در پاسخ به اولین سئوال، ضمن ارایه دو متن متفاوت (که ما نیز قبلا به مجموعه ای از آنها اشاره کرده ایم)، در خصوص این حدیث گفته شده است: «این جمله از نصوص (متون دینی) است و بر فرض صحت روایت، مراد به ظاهر همان معنای کنائی است که در آن آشکار است و خداوند (در خصوص صحت یا سقم این حدیث) عالم است.» |